جنى كيم ظاهرا همه چى داشت. اون زيبا بود، با يه دوست پسر خوش قيافه. و همچنين معروفترين دختر مدرسه. ولى با يه رفتار سرد و بدقلق، كه هرچى كه اراده ميكرد رو ميتونست بدست بياره. هيچكس تو مدرسه جرات برخورد باهاش رو نداره، چون با روش هاى بيرحمانه ش راحت ميتونست زندگيشو نابود كنه.
ليسا منوبان هميشه دربرابر رفتارهاى جنى مقاومت ميكرد. برخلاف تلاش هاى جنى براى زمين زدنش اون واقعا دربرابرش صبورى ميكرد.
جنى با تموم وجودش از علاقه ى شديد ليسا به اطرافيانش متنفر بود، و حتى خودش هم نميدونست چرا.
ليسا مهربون و خوش برخورد بود. بدون هيچ تلاشى تو يه چشم بهم زدن تونسته بود مقام دوم معروفترين دختر مدرسه رو بدست بياره، اونم نه تنها بخاطر زيباييه نفسگيرش بلكه بخاطر كاريزماى فوق العاده و روح لطيفش. ليسا از دست جنى عصبانى نميشد، بلكه بيشتر درمورد دليل رفتاراى جنى و نفرتش كنجكاو بود.
آيا چيز بيشترى پشت اين نفرت جنى وجود داره؟ چه اتفاقى ميفته وقتى جنى صبر ليسا رو لبريز ميكنه؟
[Persian Translation]
جنى كيم فكر ميكرد هرچيزى كه از زندگى ميخواست رو داره؛ شهرت، دوستاى عالى، و يه دوست پسره دوست داشتنى كه واسه قيافش ميشه غش رفت.
ولى چى ميشه اگه از يه كلاب گروگان گرفته بشه و بيدار بشه و يه دختر فوق العاده خوش قيافه كه اسمش ليساست رو ببينه، دخترى كه نه تنها باعث ميشه چيزايى رو حس كنه كه تاحالا هيچوقت حس نكرده، بلكه ادعا ميكنه يه خوناشامه؟
وقتى به دنياى بيرحمه تاريك از گذشته ها و رازهاى دردناك كشيده ميشه، آيا ميتونه ازش نجات پيدا كنه؟
[Persian Translation]
Translated By @envain
All Right goes to the original author.
ليسا منوبان يه دختر معمولى بود كه تازه درسش رو تو بوسان تموم كرده بود ، و وقتى به سئول برميگرده براى دنبال كردن آرزوهاش يه شغل آبرومندانه برا خودش دست و پا ميكنه.قبل ازينكه بوسان رو ترك كنه ، دوستش رزى اونو همراه خودش به يه پارتى شبانه ميبره ، اونا ميخواستن قبل ازينكه اونجارو ترك كنن يكم خوش بگذرونن، و بعد ليسا دخترى رو ميبينه كه شبش رو كاملا براش تغيير ميده، جنى كيم، كسى كه باهاش يه وان تايت استند رو ميگذرونه. ليسا مطمئنه كه ديگه اون دخترو ملاقات نميكنه، چون اولاً صبح بعدش به سئول برميگرده و دوماً خودشو از اون دختر پنهان ميكنه.ولى متاسفانه ليسا دوباره اون دختر رو توى سئول ميبينه . آيا دوباره ميتونه خودشو ازش قائم كنه؟ يا بهش اجازه ميده وارد زندگيش بشه؟
Originally Written By @jenlisaislifue
[Persian Translation]
[Completed and Edited]
《او یک تمایز آبی بود...》
اون آبی بود ، من مشکی چه بد که ترکیب این دو رنگ چیز جدیدی خلق نمیکنه!
Highest Rank #1
سومین نوشته
Thanks for Perfect cover : @IWONTBETHEONE
[Completed]
《او یک خاطرهی سیاه بود...》
رنگها قسمت دوم : سیاه و کبود
اون پیرهن مشکیش رو برام گذاشت و پیرهن آبیم رو با خودش برد و حالا من موندم و سیاهیها و کبودیهام...
Thanks for Perfect cover: @IWONTBETHEONE
Highest ranking: #4 in romance
اسم من دارسیه ، دارسی ویلیام یه دختر ۲۰ ساله اهل انگلیس که تو رشته روانشناسی تحصیل میکنم
همین دیروز تو دانشگاه اگهی مربوط به استخدام تو یه شرکت مشاوره رو دیدم که ظاهرا خیلیم مشکل پسندن
سرپرست ومسئول اصلی شما خانم ادوارد هستش "جورجیا ادوارد"