Highest ranking : #1 in fanfiction
For more than four continuous months
-داری محدودم میکنی!
+نه... فقط دارم عاشقت میکنم.
-نمیخوامش!
+دست تو نیست... دست هیچکس نیست.
«تو معجزهی کریسمس منی، میدونستی؟»
لیام بالاخره گفت. یک سال زمان برده بود.
«من معجزهم؟ تو مثل یه معجزه پیدات شد. توی زندگیم، توی نیویورک، توی میدان تایمز!»