itc_celeste
تو ماههایی که بعد از ازدواج الک و مگنس سپری میشد، زندگی آروم آروم رو به ثبات و نیویورک دور از آشوب و هرج و مرج بود و کلری دوباره داشت به جمعشون برمیگشت. تهدیدی تازه نبود که بخواد این شهر را از پایه بلرزونه تا اینکه زخمهای قدیمی الک، بدون هیچ دلیل و منطقی، یکی یکی شروع به سر باز کردن و خونریزی کردن.
استخوانهای شکستهای که پنج سال پیش با استله درمان شده بودن، ضربههای تمرین، جراحاتی که دو ماه پیش مگنس درمانشون کرده بود، کبودیهای مأموریتها، زخمهایی که از شیاطین و وارلاکها و حتی از دست خواهر و برادراش داشت؛ همهشون!!
هر زخمی که الک تو زندگیاش دیده بود، یهو دوباره داشتن ظاهر میشدن و هیچکس نمیدونست چرا!
با این جراحتهایی که هر بار اون رو تا مرز مرگ پیش میبرن، الک تو خطره و خانوادهاش میبایست قبل از آنکه دیر بشه، راهی برای متوقف کردن این فاجعه پیدا کنن.