saeedmirzaee
لی لی عزیز
با آرزوی تو رویا گرفتم در عرض چند ماه تمام تلاشم را کردم تا بهانه ای داشته باشم که بتوانم اندکی باتو حرف بزنم
سعی کردم خودم را کشتم، تا حداقل بتوانم شانسی هرچند کوچک برای دیدنت در دنیایی دیگر بمن دهی، تا مرز جنون رفتم تو همچنان بمن کور بودی و وقتی بخود آمدی اجازه ندادی حرف بزنم، حتی لبخندهای همیشگی ات که همیشه تصویری بود برای پر کردن تنهایی هایم از من دریغ کردی، خیلی ظالمانه..... .
بند بند وجودم سوخت دیگر نایی در وجودم نماند....
از تو دلگیرم،هرچند وظیفه ای نسبت بمن بجز یک معلم نداشتی،دلگیرم چون اگر میدانستی در این یکسال چه برمن گذشت که فقط بهانه ای باشد که دوساعت از درونم برایت بگویم.......
دلگیرم که بخاطر اینکه حتی اجازه ندادی کلمه ای حرف بزنم،دلگیرم که بدون اینکه مرا بشنوی از من ترسیدی، دلگیرم بخاطر محروم کردنم از خنده هایت،دلگیرم برای اینکه بی دلیل حتی دیگر بعنوان شاگردت با من مهربان نبودی،دلگیرم بختطر اینکه وقتی حقیقت را گفتم تو متوجه حرفم نشدی و آن را بعنوان دروغ بمن پس دادی و من نمیتوانستم حرف بزنم، دلگیرم چون جنایتی نکرده بودم....
مرا ببخش، تقصیر من نیست که یاد نگرفته ام چطور احساسم را نشان دهم،من را ببخش بخاطر اینکه دنیا یادم داد جایی برای آدمی که دوست ندارد نقش بازی کند ندارد،