هری...هرررری...خواهش میکنم نجاتم بده...نذار من رو ببرن...هرررری...
قطرات اشک گونه های پسر چشم سبز رو تر میکنن...صدا توی ذهنش تکرار میشه....حتی جرات نکن به التماس هاش گوش بدی استایلز...حتی جرات نکن برگردی سمتش...
صدای فریادهای وحشت زده ی لویی تنش رو میلرزونن...روحش رو از هم میدرن...قلبش رو از کار میندازن اما این اجبار بود.هری این قسم نانوشته رو امضا کرده بود.
صدای لویی پشت سرش خاموش میشه.زمزمه ی خفه ی هری توی باد گم میشه.
هری:متاسفم لویی.متاسفم...
!COMPLETED!
7 years of keeping it quiet. who knew hiatus and new management was the best thing that could have happened to them.
book 2 - https://my.w.tt/nrLIaRs2VK
[translation]
"خیلی دوست دارم عزیزم"
"میدونم و منم دوست دارم.وتورو به حضرت عباس ، برو بخاب ."
■■■■■
فنفیکی از چت های زیام و یکمم بقیهی کاپل ها
4 in Fanfictions
[Completed]
هری روی پله های یه مدرسه ی شناخته شده در دنیا رها شده بود و توسط مدیرش بزرگ شد.
اون همه چیز و همه کس رو تا وقتی که پدرش نباشه انکار میکنه؛ تا وقتی که لویی تاملینسون از راه میرسه و هری هیچ وقت همچین چیزی رو حس نکرده بود....