TheMiraMoon
- Reads 711
- Votes 195
- Parts 7
"هفت روز.
توی هفت روز اونا اهداف زندگیشون رو میگفتن.
تکتکشون پر از تنفر بودن."
آروم گونهش رو نوازش کرد و ادامه داد.
"منتظر بودم.
منتظر کسی که بخواد خورشید خونهی تاریک و سردم بشه."
"و پیداش کردم.
آفتاب گرمم رو توی سردترین نقطهی اِلیزیوم.
جایی که قراره با وجودت گرمش کنی."