Story by mishcollin available on ao3
Art by jackiedeeart on Instagram
دین همون هیولاکُش 22 ساله ی همیشگی ایه که مادرشو از دست داده تا زمانی که توی یکی از شب های سپتامبر یه بارونی پوش غریبه به شیشه ی ماشینش می خوره و ادعا میکنه که یه فرشته است که اونو از آینده می شناسه و الان در حال فراره.
یا... این داستان درباره ی کستیله که توی تایم لاین دین گیر کرده و دین از این موضوع متنفره تا زمانیکه به خودش میاد و میبینه دیگه متنفر نیست :))))
[completed]
"خلا درون"
گروه،تونسته بود نوگيتسونه رو از بين ببره.
يه ماجراي ديگه هم تموم شده بود.
همه چيز به حالت اول برگشت.
يعني...تقريبا...
استايلز ميتونه به همين سرعت همه چيز رو فراموش كنه؟
[completed]
ميسون:متاسفم،ديگه نميتونم باهات حرف بزنم.
ناشناس:چه اتفاقي افتاده؟اين خيلي غير منتظره بود.
ميسون:من با يكي ديگه ام و راستش اونقدر ها هم ازت خوشم نمياد.
ناشناس:اوه
ميسون:فقط ديگه بهم تكست نده،باشه؟
______________________________
اولين فيكشن فارسي جلنهالند:)