wrongaa
- Leituras 8,435
- Votos 1,404
- Capítulos 13
لویی چشمهاش رو باز میکنه و میفهمه توی شهر خودش ، هیچ کس رو نمیشناسه در حالی همه اونو میشناسند؛ اما نه به اسم خودش.
« همیشه مي گن از غریبه ها دور بمون.
نمي گن اگر خودت یه غریبه بودي باید چیکار کني. »
LARRY STYLINSON FANFICTON
copyright © 2019 Yeg
7.16.19