[Completed]
"انقدر همه رو احمق فرض نکن. اون مال من نیست!"
جایی که لویی، کسی که توی ارتش مشغول به کاره، به مدت یکسال و نیم مجبور میشه برای خدمت به کشور دیگه بره. و وقتی برمیگرده با یه سورپرایز بزرگ از طرف دوست پسر سابقش هری مواجه م یشه. چیزی که به هیچ وجه نمیتونه قبولش کنه...
Written by: @realtrishawrites
Translated by: @mhd3_mb0odi / @LoutheGolden
"من میخوام بچه داشته باشم..."
"نه،نمیخوای."
هری میخواست که پدر بشه و لویی نمیخواست،اما همیشه اون اتفاقی نمیوفته که لویی میخواد.
*Written by @velvetfrnk *
[Completed]
" تو خیلی ریزه میزه و شکننده ای. من میخوام همونطور باهات رفتار کنم" لویی با یکی از فرهای هری بازی میکنه و لبخند میزنه " پسر پرفکت من. هزای من"
" میگن تو مثل یه خدا راه میری. نمیتونن باور کنن من تو رو ضعیف کردم"
....
لویی یه پانکه. معروف برای بی ادب و آزاردهنده بودن نسبت به همه.
به استثناء هری استایلز.