[کامل شده]
برو... برو و به اندازه تمام رنجهایی که کشیدی زندگی کن، به اندازه همه اشکهایی که توی خلوتت ریختی شادی کن، برو و طوری بخند که همهی این خاطرههای بد از یادت بروند.
.
.
لنا آیدول تازهکاریه که یه راز بزرگ و خطرناک داره؛ تمینم سونبهییه که از دروغ و دورویی متنفره، چی میشه اگه این دو نفر بهم علاقه پیدا کنن، بدون اینکه بدونن ممکنه چقدر بهم آسیب بزنن؟
.
.
📎در کنار داستان بالا ما کیم جونگینی رو داریم که یه اشتباه بزرگ میکنه؛ مینهویی که قصد داره خودشو تو تجارت ثابت کنه؛ یه عدد اونیو با مجردی طولانیش و کیبوم غرغرویی که هر کاری میکنه قاطی دردسرای بقیه نشه نمیشه و از همه مهمتر یه دختر کوچولوی ناز به اسم ارین که با کلی کاراکتر دیگه قراره یه رمان طولانی و پرهیجانُ بسازن🤞
.
.
با حضور تقریبا همهی بروبچههای اسام و برخی از آیدلهای کمپانیهای همساده😀
پسر نسبت به بقیه پوست تیره ای داشت اما قدبلند و
خوش چهره بود مثل جیمین زیبا بود ولی تفاوتشون این بود که برعکس آرامش جیمین این پسر نگاه سرکشی داشت با صدای بم و جذابش داد زد:
مبارزه تموم شد دوستان ...
و رو به روی پسر ایستاد: امیدوارم دَرست رو یاد گرفته باشی اینجا بی قانون نیست اینجا یک شاهزاده داره
سمت جیمین رفت و دستش رو روی شونش گذاشت :
و منم شوالیه ی سیاهشم .....
______________________
فانتزی _سلطنتی_اسمات
کاپلی boy x boy
[ C O M P L E T E D ]
اون درگیر جنگی در برابر خودش بود...
(مجموعه ناتوانی؛ کتاب پنجم)
[ Persian translation ]
( Liam Payne AU )
Translated By : @Weird_lili
#33 in Persian FanFiction