وقتی فهمیدم اومدی...اولش خوشحال شدم اما بعدش فهمیدم این اومدن واسم خوب
نیست.
نمیتونستم به مهربونیات بی تفاوت باشم، چون این بار واقعا فهمیده بودم که...فهمیده بودم که دوست دارم
❌ Warning For Violence And Sexual Abuse ❌
مُعتــاد بـه بـویِ نِفــرَتـِت
نـیـازمَـند بـه آتـشِ چِشـمـات 👁
Addicted To Your Hate
In Need For Your Fire 🔥
.
.
.
.
.
.
.
.
[ Under This Body U Can Wish U Were Dead Instead Of Touching And U Can Wish To Be Alive One More Second To Breath His Hate ❗️]
تو سرتا پا رفتن بودی
من در تردید آمدن
تو تمام رفتی و من هیچ نیامدم
بگذار خالی بماند وسعت میان ما
بهم نمیرسد دنیایی که تو در آن میروی و من هیچ نمی آیم
باید میفهمیدم شاعره!
غرق شعر بود،غرق جزئیات!غرق حس عاشقانه
از طرز نگاهش به قهوه ای که به سردی میرفت،از عطر تلخی که شال گردنش به شاهرگم تلقین میکرد!
از نفس های آروم،قدم های مکث دار!
از انتخاب یک کافه تکراری!
از جمله های کوتاه ولی تا عمق وجود؛نامعلوم
باید می فهمیدم؛از طرز نگاهش به نم بارون
خوبی آدمای غریبه اینه که مجبور نیستن بهم دروغ بگن!
کاش همیشه غریبه بمونیم؛غریبه هایی از جنس آشنا...
[COMPLETED]
niazkilam: من لیاقت تورو ندارم
fakeliampayne: تو لیاقت بیشتر از من رو داری
fakeliampayne: تو لیاقت تموم ستارههای آسمون رو داری
Ziam Mayne Fan-Fiction
#1
• زین همیشه متفاوت بوده.
از زمانی که یادش میاد، همیشه "مردمی" رو اطرافش میدیده.
خب، اون با پدر و مادر و سه تا خواهراش زندگی میکرد و همیشه همینطور بوده.
ولی یه نوع دیگه ای از "مردم" که شاید زین هرگز اونها رو ندیده، ولی همیشه کنارشن.
بخش متفاوت و عجیب غریب قضیه اینه که هیچ کس به جز زین نمیتونه اونها رو ببینه.
و حتی گاهی اوق ات خودش هم متوجه اونها نمیشه. •
[ ترجمه فارسی ]
[ کمپلتد ]