-Completed-
زین با اخم به لیام و صورت گریونش نگاه کرد.
خب
باید بهش حق میدادیم!
زین نمیدونست که با یکی از اون موجودات عجیب به فاک رفته که زمینیا فرشته صداش میکنن میخوابیده و از قضا اون موجود از مدلیشون بوده که خاصیت باروری داره!
_ نشستم کنار پنجره، سیگارم رو روشن کردم و رفتنش رو دیدم..
+ بعدش رفتی دنبالش؟
_ نه ، یه پاکت سیگار کشیدم ، گفتم شاید برگرده..
+ بعدش چی؟ رفتی دنبالش؟
_ نه رفتم همه وسایلش رو جمع کردم که یادگاری ازش نمونه...
+ انداختی دور؟؟
_ نه، گذاشتم تو انبار..
+ باید از شرشون خلاص میشدی...
_ دیوونه شدی احمق؟ شاید برگرده!
زین نفس عمیقی کشید و دستش رو تو جیب کتش فرو برد.
-دیگه نمیخوامت؛ خسته کننده شدی!
با نیشخند غلیظی گفت و نفهمید لحن سردش باعث یخ بستن قلب اون شد.
اون هم نمیخواست اما.. مجبور بود!
لیام به سمتش دوید و محکم بازوی اون رو بین ناخنهاش گرفت.
-تو بهم.. تو بهم قول داده بودی زی
تند تند پلک میزد تا از ریزش اشکهاش جلوگیری کنه اما موفق نشد و اولین قطرهی اشک زمانی از چشمهاش پایین افتاد که زین با بیرحمی بازوش رو از دست اون بیرون کشید.
-قولی در کار نبود؛ همهش بازی بود.
با عصبانیت غرید و روش رو از اون برگردوند.
-برو سراغ زندگیت!
گفت و با اخم راه اومده رو برگشت و این لیام بود که با اشک به جای خالی اون چشم دوخت و به صدای بلند اون تو ذهنش گوش سپرد
-فراموش نکن احساس من به تو واقعی ترین چیز تو این بازیه!
از نظر تو شکست چیه؟! از دست دادنِ کسی؟! زمین خوردن تو راه موفقیت؟! نمیدونم.. اما از نظرِ اون.. شکست تنها و تنها رفتنش بود.. همین!
رفتنی که اتفاق افتاد نه تنها قلبِ اون رو.. بلکه قلب هر دوی اون ها رو اسیر خودش کرد و حالا.. اینجا.. دقیقا کنارِ میدانِ ساعت.. دیگه چشم های اون پسر نمیخندید و این.. عمق فاجعه بود!
فاجعه ای که ناخواسته رخ داده بود و اون رو کشته بود..
اما باید پا پس میکشید؟
Start: 5 January 2020
[ کامل شده]
مثل گلی که با تابستون و زمستون بسازه ، با گرما و سرمای زندگی ساختم تا فقط ناجیم رو ببینم.
اما اون فقط یه پرتگاه عمیق بود . یه سیاهی مطلق که تمام امیدم رو محو کرد .
و من دیگه نمیتونم به امید اینکه میشنوه ، شبها باهاش حرف بزنم...
~~~~~~~~
**اسامی ذکر شده در داستان هیچ ارتباطی با اشخاص در دنیای واقعی ندارند و صرفا ، برای درک و لمس بهتر داستان به عاریه گرفته شدند**
🔴 زیام
زین : زندگی من عالی بود ، خیلی بهتر از عالی ! اما وقتی که تو شروع به تعقیب کردنم کردی
زین : همه چی بهم ریخت
زین : همه چی ...
زین : اصلا ، تو کی هستی ؟
ناشناس : صدام کن پین
Persian translate
Cover by @callme_afsoon
Translated by :
Sun @sunset00q
Asra
اونا میگن "عاشق شدن کار آسونیه. قسمت سخت ماجرا نگه داشتن عشقیه که پیدا کردی."
توی دنیایی که داره به آخر میرسه و به جای آدما زامبیا داخل خیابوناش راه میرن، این جمله معنای کاملا متفاوتی پیدا میکنه.
A Ziam Story
[Highest ranking: #1 - Horror]
[Completed]
بقراط میگه هر آدمی یکی از رنگ های آبی، قرمز، سبز یا زرده
اما من میگم تو ویولتی... زیباترین تناژ بنفش💜
"اگه روحیه حساسی دارید خوندن این بوک رو بهتون پیشنهاد نمیکنم"
آپ نامنظم
لیام از طبقه ی پایین داشت صداش میکرد، اما زین نمیتونست نگاهش رو از ستاره های بالای سرش ، توی آسمون تیره جدا کنه .برای ساعتها بهشون خیره شده بود تا شاید بفهمه ستاره راهنماش چرا داره اشتباه میکنه؟ زین خیره شده بود تا بفهمه چرا عاشق برادرش شده!
-این داستان محارم نیست-
❌-Warning: you may think it's an Incest love story but it's not. Be at ease.
-COMPLETED-