"تمام این مدت میخواستم بیام و ببینمت لویی... حتی شده فقط از دور...
فقط ببینمت و بدونم که حالت خوبه یا نه ولی... اونا نذاشتن.
نه گذاشتن خودم بیام و یواشکی بهت سر بزنم نه گذاشتن کسی رو برای اینکار بفرستم...
انگار داشتم لبه ی پرتگاه جنون بن دبازی میکردم...
داشتم دیوونه میشدم...
باورم کن لو، تمام این مدتی که پیشم نبودی داشتم دیوونه میشدم...
درست مثل یه ماهی که میدونه باید توی دریا باشه اما فقط نمیتونه دریا رو پیدا کنه.
تو دریای منی لو
لعنت به اونها که منو از دریام دور کردن..."
⚠️⚠️
این داستان شامل صحنه هایی است که ممکن است برای همه مناسب نباشند، مانند تجاوز، تحقیر، کشتار، روابط جنسی و...
⚠️⚠️
بعضی از ما به امید آینده زندگی میکنیم.
به امید اینکه همه چیز در آینده بهتر از چیزی باشد که الان از سر میگذرانیم.
به ریسمان آینده چنگ زده ایم و و سعی می کنیم به امید آن تمام سختی ها را تحمل کنیم.
اما اگر اشتباه کنیم چه؟
اگر آینده چیز جدیدی برای ما نداشته باشد چه؟
در آن صورت آینده واقعا ارزش جنگیدن را دارد؟
⚠️⚠️این داستان شامل صحنه هایی است که ممکن است برای همه مناسب نباشند، مانند تجاوز، کشتار، روابط جنسی و... ⚠️⚠️
سرش را نزدیک می برد و پیشانی اش را می بوسد
نمی داند چرا نمی تواند فریاد هایی در سرش را خاموش کند
فریاد هایی که می گویند :
این اخرین دیدار است
#66 louistomlinson
#45 harrystyles
#54 liampayn