❌️Ongoing❌️
A story of lovely ziam
از میون روزهای خاکستری
بعضی ها دستهاتو میگیرن
گرم و صمیمی و عاشقانه
از جنس آفتابن
میتونن تویخبندون ترین روز سال گرمت کنن...
محبت هاشون مرحمت میشه،
و آغوششون برات درست عین
کانکت شدن به یه منبع فول از خوشیه
به این میگن: یک عاشقانه ی مدرن
تو سرتا پا رفتن بودی
من در تردید آمدن
تو تمام رفتی و من هیچ نیامدم
بگذار خالی بماند وسعت میان ما
بهم نمیرسد دنیایی که تو در آن میروی و من هیچ نمی آیم
||complete||
"میتوان قطب را جهنم کرد پای دل از در میان باشد"
همه چی از روز عروسی لیام شروع شد عروسی که فقط جسمن توی اون حضور داشت چون قلبو روحشو یه پسره اسیایی دزدیده بود
چهار ساله همه ازش متنفرن...
پدر...
مادر...
برادر...
حتی همه ی فامیل با نگاه های پر از نفرت دلش رو به درد میارن...
فقط و فقط به جرم بی گناهی...
بی گناهی که تو دادگاه همه گناهکاره...
تا اینکه بالاخره بعد از چهار سال غریبه ای رو میبینه که از هر آشنایی براش آشنا تره...
یا شاید هم آشنایی که از هر غریبه ای براش غریبه تره...
خودش هم نمیدونه...
ولی این میشه نقطه ی آغاز دوباره ای برای داستان زندگی اون...