[Completed]
هری روی پله های یه مدرسه ی شناخته شده در دنیا رها شده بود و توسط مدیرش بزرگ شد.
اون همه چیز و همه کس رو تا وقتی که پدرش نباشه انکار میکنه؛ تا وقتی که لویی تاملینسون از راه میرسه و هری هیچ وقت همچین چیزی رو حس نکرده بود....
من آسیب دیده ام
این زخم از بین نمیره و بزرگتر و دردناکتر از قبل میشه
زنجیر اختیارم دست خودم نیست
حمله کردن و اسیب زدن به اطرافیانم قسمتی از وجودم شده
من انسانی ام از جنس تاریکی
گرگها به کسي رحم نميکنن
ميکنن؟
حتی وقتی مقابل چیزی قرار بگیرن ازش کم نمیارن
اما چرا من تو اقیانوس چشماش سقوط کردم ؟
* این داستان توسط یاسی استایلینسون نوشته شده و امیدوارم لذت ببرید *
*complete*
Larry+ziam
از درد به خودش میپیچید و گریه های بچگانش تو کل اون کوچه ی تاریک طنین مینداخت.صدای خنده های اون آدمای مست هنوز تو گوشش بودن...آخه چرا از درد نمیمیره؟چرا این کابوسا تموم نمیشن؟آخه اون فقط یه پسر بچه کوچولوعه!
___________________________________
💚💙👬 👬💛❤