حالا یه سال گذشته
فکر کنم فهمیدم چطوری
چطوری ولت کنم بری و اجازه بدم این صحبت تموم شه
من میدونم، تو میدونی، ما میدونیم
تو برای همیشه نمیمونی و این اشکالی نداره
من میدونم، تو میدونی، ما میدونیم
ما برای هم ساخته نشدهبودیم و این اشکالی نداره
ولی اگه دنیا داشت به پایان می رسید
تو میومدی پیشم، درسته؟
میومدی پیشم و شب رو میموندی
بدون اهمیت به چیزی بهم عشق میورزیدی؟
تمام ترسهامون بیربط میشدن
اگه دنیا داشت به پایان میرسید
تو میومدی پیشم، درسته؟
آسمان سقوط میکرد درحالی که محکم در آغوشت میگرفتم
و هیچ دلیلی وجود نمیداشت
ما حتی مجبور بودیم خداحافظی کنیم
اگه دنیا داشت به پایان میرسید
تو میومدی پیشم، درسته؟
درسته؟
اگه دنیا داشت به پایان می رسید...
If the world was ending :)
وقتی دنیا توسط رستاخیز زامبی ها به ستوه درمیاد
پسری که میخواد تمدن باقی موندرو ثابت نگه داره متوجه میشه که زندگی ی چیزی بیشتر از زنده موندنه؛یاد میگیره که همه تلاش میکنن که ادم بهتری شن ؛و چطور دنیارو نجات بده
و وقتی که زامبیی یاد میگیره چطور هوشیاریشو بدست بیاره؛ ؛چطور دنیارو نجات بده و دوباره قلبش بتپه.
-اسمت رو نگفتی
+فرشتهی نجاتت؟
تک خندهای کرد و مرد هم لبخند زد
حس شوخ طبعی عجیبی داشت مرد روبهروش
-به هرحال از کمکت ممنونم ...فرشتهی نجاتم
به مرد چشمک زد و با عجله از پله ها پایین رفت...
- تو دوباره نمره ریاضیتو کم گرفتی بیب
+ آره، شاید چون میخاستم بعدش با معلم خصوصیم درس کار کنم
لبمو گاز گرفتم و با لبخند مرموزی اینو گفتم که باعث شد نیشخندی رو لبش بشینه:
- پس چطوره بیای اینجا و روی زانوهام خم شی تا درس امروزو با هم مرور کنیم؟
⚠ هشدار ۱:
داستان خصوصیه، قبل از خوندنش پیجو فالو کنید
⚠ هشدار ۲:
اگه نمیخاین علاقتون نسبت به { خامه🍥 } رو از دست بدین، و همچنین اگه نمیخاین رفتارای معلماتونو { سڪسے💦 } تلقی کنین و بهشون نظر پیدا کنین، و علاوه بر اون نمیخاین پسرای { پریود🎌 } و کینکے رو ببینین، لطفا وارد نشین،
چون اینجا، دقیقا قراره همچین چیزای عجیبے رو ببینین :)))
• دومین بوک •