داستان لرييه و زيام هم داره
هری- قرار نیست فرار کنم...
محمد از تک خنده مرد روبروش جا خورد ولی اسلحه ای که بطرفش نشونه رفته بود اجازه هیچ کاری رو نمیداد..
هری زیرچشمی پسر بچه ای که رو تخت نشسته بود و چشمای درشتشو بهشون دوخته بود رو نگاه کرد..
هری- لویی چشماتو ببند..
محمد- میخوای چه غلطی بکنی؟ باتوم حرومزاده؟
بسته شدن چشماش با شلیک گلوله همزمان شد..
هری- جونتو..
ملافه رو از رو تخت چنگ زد و رو مرد انداخت و سمت تخت برگشت و بچه رو بغل کرد..
هری- متاسفم.. متاسفم نباید میذاشتم اینطوری بشه..
بچه دستاشو از رو صورتش برداشت و از صداش اونو شناخت... دستاشو دورش حلقه کرد و به هق هق افتاد..
لویی- تو اومدی... تو اومدی.. ترسیدم هیچوقت نیای...ترسیدم ولم کنی..
هری- هیچوقت ولت نمیکنم...
داستان لرريه و زيام هم داره
هری- لویی بهم نگاه کن
لویی نمیخواست تو چشمای مرد روبروش نگاه کنه و تقره ميرفت..
- گفتم نگام کن.
لویی با اکراه سرشو بالا اورد و تو چشمای سبز مرد مقابلش زل زد چشماش پر التماس بود.
- لو نمیتونی انکارو با من بکنی. نه وقتی که انقد میخوامت.یکم بیشتر راجبش فک کن. اشتباه میکنی...
- من تصمیمو گرفتم. متاسفم
پسر سعی کرد خودشو از مرد جدا کنه.
- یعنی نمیخوای هیچ شانسی بهم بدی؟ این حرف اخرته؟
- اره هری... چرا نمیفهمی...
هری بادیدن قیافه بی احساس لویی چیزی تو وجودش شکست ، اون پسر نميتونست انقد بي احساس باشه، اين لويي نبود كه ميشناخت...
با تمام توانش ميدويد. هواي سرد رو با صدا داخل شش هاش پمپ ميكردو باعث ميشد گلوش به شدت بسوزه. سكوت شب باعث شده بود
صداي جز صداي پاها و نفس هاش نشنوه.
نميدونست چه مدته دويده، پاهاش ديگه جوني نداشت و بدنش در حال پاشيدن بود. صداي قلبش رو تو سرش به وضوح ميشنيد، هر لحظه ممكن بود قلب ترسيدش سينه شو بشكافه و
بيرون بپره.
تو تاريكي پاش به چيزي گير كرد و بدن كوچيكش رو زمين پخش شد. دستش رو زانوي دردناكش گذاشت تاشايد يكم قابل تحمل بشه.
صداي نفسهاش تنهاي صداي پيچيده تو زوزه باد سردي بود كه ميوزيد
| completed |
در جایی که شب ها به یک هیولا تبدیل می شد...
و درحالی که آخرین هدفش، درست کنارش بود و نمی دید...
×××××××××××××××××
+15
با اینکه می دونم توجهی نمی کنین(😂):
{ دارای صحنه های تجاوز، فحش های رکیک، روابط جنسی، فضای دارک...}
| Completed |
وقتی سیستم امنیتی کشور رو به جرم فساد مجازات کرد،
اسمشو گذاشتن داروغه.
ولی توی گوشی لیام، هنوزم اسمش (تیمارستانی) بود.
.
.
.
×××××××××××××××××××
+15
جلد دوم فن فیک The Bedlamite
|*توجه*|
×فحشای رکیک، تجاوز و روابط جنسی، فضای دارک×