flitata
- Reads 4,070
- Votes 353
- Parts 35
درست وقتی همه چیز تو مه سیاهی فرو رفته بود،
اون مرد..با دستای پر از تتوش..به کمکت اومد و از برزخ زندگیت نجاتت داد..
میتونستی رنگی ترین روزای زندگیتو باهاش ببینی.
همیشه باورداشتی روزای خوش یه جایی به پایان میرسن و هر شادی از ته دلی یه تلخی در پیش داره
ولی، هیچوقت اگر قرار بود اینطوری تقاصشو پس بدی..حتی اگه تو سیاهی غرق میشدی..از ا ون دستا و اون مرد کمک نمیگرفتی!
Writer: tatabata
Genre : dark romance, angst
Character: Christian yu, you