We've updated our Content Guidelines.
Review the latest guidelines to keep sharing stories safely.
♡ZH
83 stories
Drαɯn Out Dreαms  ᶻ.ˢ by ela_stylik25
ela_stylik25
  • WpView
    Reads 8,679
  • WpVote
    Votes 3,317
  • WpPart
    Parts 26
اون توی رویاهاش زندگی میکرد... جایی بین رنگ های قشنگ و نقاشی های توی دفترش ولی بالاخره روزی میاد که علاقشو به پسر قد بلند و موفرفری نشون میده؛ Start: 18 February 2022
MORE THAN A GAME [Z.S] by BarryStylik
BarryStylik
  • WpView
    Reads 1,759
  • WpVote
    Votes 238
  • WpPart
    Parts 6
"زندگی بیشتر از یه بازی هست عزیزم و تو باید این رو قبول کنی . باید بجنگی و اگر بازی می‌کنی باید جوری بازی کنی که انگار این بازی، بازی مرگ و زندگیت هست ."
Scenario .zarry by yasamann_x
yasamann_x
  • WpView
    Reads 3,851
  • WpVote
    Votes 635
  • WpPart
    Parts 21
هری:هنوز عاشقم نشدی؟ زین: نه، اما سعی ام رو میکنم... ... نایل: دوستش داری؟ زین :اگه تو بجای اون بودی ،جوابم اره بود...
For your eyes only | z.s | by zarryfav
zarryfav
  • WpView
    Reads 974
  • WpVote
    Votes 205
  • WpPart
    Parts 6
اون میخواست شلیک کنه ولی نتونست ... . . . . . . Zarry story . Start:14 July 2021 . Tarane
The Panacea | نوشدارو  by Romiii160
Romiii160
  • WpView
    Reads 1,584
  • WpVote
    Votes 214
  • WpPart
    Parts 8
اینجا خیلی بی روحه؛ صندلی چرمش سرد و همه چیزش سفیده. -:◄ میتونیم شروع کنیم؟ ► سر تکون میدم و شروع میکنم: -:◄ یادم میاد وقتی که شروع شد، یه حس شیرین بود که باعث میشد عرق سردی روی مهره های گردنم بشینه! وقتی ناخودآگاه بهَم نزدیک شدیم، بی صدا نالیدم تا چیزی نشونم بده؛ اونم با چشماش جرعتم رو به تنگنا کشید تا ترغیبم کنه بیشتر بهش نزدیک شم. من فقط میخواستم اون بمونه. واقعا نمی‌دونم باید چه احساسی راجبش داشته باشم. بمن فهموند این حس چیزی نیست که بزور بشه گرفتش؛ این چیزیه که ناخواسته هدیه‌ش کردیم به همدیگه. شاید اون چیز خاصی که تو حرکاتش داشت، منو به کنارش بودن محتاج کرد. بمن دلیلی برای ادامه دادن داد؛ چیزی که ازش گرفتم! ►
when our eyes met[Zarry] by LiaStyles6
LiaStyles6
  • WpView
    Reads 22,314
  • WpVote
    Votes 170
  • WpPart
    Parts 1
نور من اولین باری که گرمای خورشید چشمات قلبمو گرم کرد رو هرگز فراموش نمی‌کنم... تمام اون لحظه رو با جزئیات به خاطر دارم.. تنها لحظه‌ی عمرم که میخواستم تا ابدیت طول بکشه کلی راز توی چشمات هست مثل یک کتاب مرموز که دوست دارم با صدای تو برام خونده بشه کتاب مورد علاقه‌ام... تو شدی بزرگترین شهامت زندگی من. عشق ساده‌ای که قلبم به تو داشت، پیچیده ترین اتفاقی بود که مغزم باهاش رو به رو شده بود. چه پارادوکس بی‌رحمی... پستی بلندی؟ داستان‌ عشق‌های بی‌نظیری که تا الان نوشته شده همه تصدیق میکنن که عشق سخت و پر دردسر... ولی سختی کشیدن برای تو می‌ارزید. اینطور نیست؟! زمان ثابت می‌کنه همه چیز رو. گذشته، عشق مارو پیچیده تر کرد. گذشته‌ای که طناب شده بود دور گردنت. رها شدنت ازش راحت تر می‌شد اگه آخرین راه، اولین راهی نبود که انتخاب کرده بودی... انتقام.. کهربای چشمات به قرمزی می‌زد وقتی بهش فکر می‌کردی... ژانر:عاشقانه،طنز
Don't let me go [persian fanfiction_ by bahar!] by bahar_styles_
bahar_styles_
  • WpView
    Reads 18,756
  • WpVote
    Votes 2,358
  • WpPart
    Parts 35
تنهام نذار... تنهام نذار... تنهام نذار که از تنهایی خوابیدن خسته شدم.
Dealing by BTSxHanHan
BTSxHanHan
  • WpView
    Reads 13,388
  • WpVote
    Votes 1,089
  • WpPart
    Parts 21
همه چیز از یه قرارداد شروع شد