اون توی رویاهاش زندگی میکرد...
جایی بین رنگ های قشنگ و نقاشی های توی دفترش
ولی بالاخره روزی میاد که علاقشو به پسر قد بلند و موفرفری نشون میده؛
Start: 18 February 2022
"زندگی بیشتر از یه بازی هست عزیزم و تو باید این رو قبول کنی .
باید بجنگی و اگر بازی میکنی باید جوری بازی کنی که انگار این بازی، بازی مرگ و زند گیت هست ."
اینجا خیلی بی روحه؛ صندلی چرمش سرد و همه چیزش سفیده.
-:◄ میتونیم شروع کنیم؟ ►
سر تکون میدم و شروع میکنم:
-:◄ یادم میاد وقتی که شروع شد، یه حس شیرین بود که باعث میشد عرق سردی روی مهره های گردنم بشینه!
وقتی ناخودآگاه بهَم نزدیک شدیم، بی صدا نالیدم تا چیزی نشونم بده؛ اونم با چشماش جرعتم رو به تنگنا کشید تا ترغیبم کنه بیشتر بهش نزدیک شم.
من فقط میخواستم اون بمونه.
واقعا نمیدونم باید چه احساسی راجبش داشته باشم. بمن فهموند این حس چیزی نیست که بزور بشه گرفتش؛ این چیزیه که ناخواسته هدیهش کردیم به همدیگه.
شاید اون چیز خاصی که تو حرکاتش داشت، منو به کنارش بودن محتاج کرد. بمن دلیلی برای ادامه دادن داد؛ چیزی که ازش گرفتم! ►
نور من
اولین باری که گرمای خورشید چشمات قلبمو گرم کرد رو هرگز فراموش نمیکنم...
تمام اون لحظه رو با جزئیات به خاطر دارم.. تنها لحظهی عمرم که میخواستم تا ابدیت طول بکشه
کلی راز توی چشمات هست
مثل یک کتاب مرموز که دوست دارم با صدای تو برام خونده بشه
کتاب مورد علاقهام...
تو شدی بزرگترین شهامت زندگی من. عشق سادهای که قلبم به تو داشت، پیچیده ترین اتفاقی بود که مغزم باهاش رو به رو شده بود. چه پارادوکس بیرحمی...
پستی بلندی؟
داستان عشقهای بینظیری که تا الان نوشته شده همه تصدیق میکنن که عشق سخت و پر دردسر...
ولی سختی کشیدن برای تو میارزید. اینطور نیست؟!
زمان ثابت میکنه همه چیز رو.
گذشته، عشق مارو پیچیده تر کرد. گذشتهای که طناب شده بود دور گردنت.
رها شدنت ازش راحت تر میشد اگه آخرین راه، اولین راهی نبود که انتخاب کرده بودی...
انتقام..
کهربای چشمات به قرمزی میزد وقتی بهش فکر میکردی...
ژانر:عاشقانه،طنز