ZIAM.
68 cerita
Don't worry darling oleh parry612
parry612
  • WpView
    Membaca 12,646
  • WpVote
    Vote 2,371
  • WpPart
    Bab 19
_Do you know who you are..? . . . "لو تاپ"
Dancing With Your Ghost |Z.M| oleh SsPayTon
SsPayTon
  • WpView
    Membaca 5,845
  • WpVote
    Vote 1,365
  • WpPart
    Bab 9
[Completed] تو رفتی و اما حالا آخرین باری که بوسیدمت رو به یاد نمیارم. تو رفتی و اما حالا گوش هام دیگه دوستت دارم هایی از زبان تو نشنید. شاید حق باتو باشه، عشق ما اشتباهی جوونه زد و اما حالا دوباره روبه‌روم ایستادی... شاید دیگه عاشقت نباشم اما بیا این رو خوب به پایان برسونیم؛با من میرقصی؟
The Phantom [Ziam] oleh Shaytk
Shaytk
  • WpView
    Membaca 5,331
  • WpVote
    Vote 891
  • WpPart
    Bab 12
-لیام یبار دیگه حرفتو تکرار کن؟ +بیا امروز طوری زندگی کنیم که انگار روز آخره.
+8 lagi
London-LA [Z.M] [short story] oleh mehrankoo
mehrankoo
  • WpView
    Membaca 23,163
  • WpVote
    Vote 5,577
  • WpPart
    Bab 24
مسافرتهای هواییِ اولِ صبح بد ترینن؛ مخصوصا وقتی بغل دستیت یه پر حرفه لعنتی باشه،که لبخند از صورتش پاک نمیشه! آخه محض رضای فاک! اون ساعت شش صبح چه دلیلی برای لبخند زدن داره؟ . . ایده ی اصلی: پیج @vaghti__liampayne
Z END oleh niohiomio
niohiomio
  • WpView
    Membaca 34,054
  • WpVote
    Vote 8,106
  • WpPart
    Bab 35
اونا میگن "عاشق شدن کار آسونیه. قسمت سخت ماجرا نگه داشتن عشقیه که پیدا کردی." توی دنیایی که داره به آخر میرسه و به جای آدما زامبیا داخل خیابوناش راه میرن، این جمله معنای کاملا متفاوتی پیدا میکنه. A Ziam Story [Highest ranking: #1 - Horror] [Completed]
Fall Right Into You oleh niohiomio
niohiomio
  • WpView
    Membaca 27,868
  • WpVote
    Vote 4,240
  • WpPart
    Bab 23
این داستان زندگی منه و عشقی که سر راهم پیدا کردم. "بر اساس داستان واقعی زیام" [Highest ranking: #5 - Ziam] [Completed]
The Wedding Date [ Persian Translation ] oleh themaniro
themaniro
  • WpView
    Membaca 57,303
  • WpVote
    Vote 10,545
  • WpPart
    Bab 33
• زین توی فروشگاه والمارت کار میکنه. اون دوست پسر نداره و خیلی وقته که به یه قرار نرفته. مامانش همیشه دنبال یه پارتنر برای اونه و حالا هم که برادرش میخواد ازدواج کنه، فشار از طرف اون بیشتر شده. زین میخواد که یک نفر رو پیدا کنه، ولی با درنظر گرفتن اتفاقاتی که در گذشته براش افتاده یکم سخته. اون مجبور میشه با کسی که مامانش انتخاب کرده به یه قرار بره. اون شب یه اتفاقی می افته. اتفاقی که باعث میشه لیام پین رو استخدام کنه تا به عنوان قرار در عروسی برادرش حضور داشته باشه. چیزی که در نهایت، تبدیل به بهترین تصمیمی میشه که تا حالا توی عمرش گرفته. • [ ترجمه فارسی ] [کمپلتد]
Fire And Stone(Z.M) oleh youcancallmemrless
youcancallmemrless
  • WpView
    Membaca 175,198
  • WpVote
    Vote 26,947
  • WpPart
    Bab 69
اون حتي جرعت نداشت به اون مرد نگاه كنه
Free Fall /Ziam~ By Atusa20 oleh atusa20
atusa20
  • WpView
    Membaca 250,727
  • WpVote
    Vote 34,041
  • WpPart
    Bab 77
+چند وقته تو آموزشی ای؟؟ -سه ماه! یه پک به رول ویدش زد +از اینکه منتقل شدی ناراحتی؟ -نه ولی دوست دخترم میگه خیلی از ما دوری! +ما؟ -آره دیگه دوست دخترم حامله است!! #1 in fanfiction --------- Start : 28 jan 2018 Compelet: 19 july 2018
FOG1 {ziam} -COMPLETED- oleh justlilian
justlilian
  • WpView
    Membaca 159,582
  • WpVote
    Vote 22,550
  • WpPart
    Bab 64
-بپرسم؟ اولین جمله و اولین سوالی که اون ازم پرسید... اون یعنی زین مالیک... کسی که منو سرحد مرگ میترسوند... وکسی که تاسرحد مرگ منو روز به روز دیوونه ی خودش میکرد... و کسی که به عجیب ترین شکل ممکن مهربون بود... کسی که من درواقع همین 24 سال سنی هم که دارم با نگاه کردن به صورت طلاییش جوان میشم... اون درست مثل یک آب بهشتیه... اما سوال اینجاست... این یک گناهه که من عاشق یک آدم روانی قاتل بشم؟یا گناه نیست؟... و این ترس از خدا{FearOfGod} داره هممونو میکشه.