"من چیزی از تابستون یادم نیست. من هیچوقت برف رو ندیدم، با این که میدونم زمستون هر سال توی سئول برف میاد. من هیچوقت گرمای تابستون رو حس نکردم. من همیشه اونجا بودم. راه میرفتم، نفس میکشیدم، به بقیه نگاه میکردم. اما انگار مرده بودم. من بهار زنده میشم. بهار زنده میشم تا بکشم. اما تو نمیفهمی. تو مثل من نیستی. تو همیشه برای کشتن زندهای."
"فکر کنم اشتباه شده، من برای آقای لی وقت گرفته بودم!"
سهون لبخندی زد: "آه بله، آقای لی امروز نتونستند بیان، از من خواستند که کارتون رو امروز راه بندازم. من پیش ایشون آموزش دیدم، هیچ نگران نباشید. من در حد یک استاد حرفهای کار میکنم"
سهون بعد تموم شدن حرفش با لبخند چشمکی زد.
ولی لوهان چطور میتونست در برابر این پسر جوون که یک چشمکش باعث میشد گونههاش رنگ بگیرند، پایین تنهش رو تماما لخت کنه و یه تتوی پروانه بزرگ برای باسنش بگیره؟
🔶️🔸️فیک بازگردانی شده از کاپل مامان بابای گاتسون که نویسندش خودمم :) 🔸️🔶️
روزهای آپ: جمعه✅