محتواي +١٨ داره و لطفا اگه دوست نداريد نخونيد..
هیچوقت نمیتونست چشماشو، اون لحظه که بهش سرزنش تلخی میزد از یاد ببره.. چشمای افسونگری که تهدید کننده و وعده دهنده اونو به بازی گرفته بود...
دوگوی سبز جذاب و پر حرارتی، که همه هستی لويى رو تا اونجایی که از فکر بشر عاجزه به سمتش میکشید..
COMPLETED
Ranking #1 in Fanfiction
-حداقلش من همینی ام که هستم، تو کی هستی پشت نقاب هات ؟!
+من همون لعنتیم که قرار بود عذابت بدم، ولی نمیدونستم با عذاب دادنت خودمم نابود میشم !
"خيلي آشفته اي، بذار درستت كنم"
-چي رو ميخواي نقاشی كني؟
+تورو
ترجمه فف paint اثر @boytoys
کاور از دوست خوبم نازنین @nazanin_0 که چیزای بی نظیری مینویسه و خیلی ازش ممنونم
گایز این اولین تجربه ی منه و امیدوارم دوسش داشته باشین💜 هر نقد و پیشنهادی رو هم بیاین بگین 😉
اینستا
maedeh___mousavi_
تلگرام
masamoho
فف همزمان تو چنل zeeyuum در تلگرام هم آپ میشه
روز های تلخ و شیرین بودن با تو در سال های دور جامانده.
همان روز هایی که در انتظار دیدنت ساعت ها چشم به دری میدوختم، روز هایی که حتی از وجود منی با خبر نبودی
اما برایت صادقانه عشق میریختم..
تمام آن روز ها و روز های بعدش با تو و یادت قشنگ بود.
و همه چیز از دور زیبا و دست نیافتنی بود.
تا روزی که نزدیک شدی ...
تمام آن تصورات پوچم گم شد و جایش را حقیقت های تلخ گرفت.
تو زیبا بودی اما فقط از دور.
-هیچکدوم از درگیریای ذهنیش به دیگری نگفت.
با اینکه با گفتنش میتونست خیلی از گره ها باز بشه اما هرکدوم دلیلی برای ادامه سکوتش داشت، شایدم بین گفتن و نگفتن گیر کرده بودن و به اجبار سکوت رو انتخاب کردن.
ز:من عاشقتم
پسرک با گریه گفت و به این توجه نکرد که بارون تمام تنش رو خیس کرده
پسر بزرگ تر اونو تو آغوشش گرفت و لباشو روی موهای خیس مشکیش گذاشت
ل:ولی من عاشقت نیستم....من فقط عاشق وقتاییم که با اون صدای جادوییت باهام حرفای عاشقانه میزنی وقتی میخوام سخت به فاکت بدم
لیام گفت و لباشو رو لبای پسرک گذاشت
اون نیازی نداره عاشق باشه....
نیازی نداره عاشق چشمای خمار پسرک شه...
اون الانشم توی چشمه عسل اون چشما گیر افتاده و کسی نمیتونه نجاتش بده
درست مثل معتادی ک ساعتی بدونمواد میمیره
.....
ز : فک می کنی بااین کارات چند نفرو میتونی بکشی؟ یه نفر دو نفر؟
همونطورکه اسلحه رو روی سرش گذاشته بود داد زد
پسر بزرگتر با عصبانیت از ماشین پیاده شدو اسلحشو از جیبش در اوورد و روی سینش گذاشت
ل : تو بکنش سه نفر
خودشم مثل پسرک داد میزد
حالا حاله ای از ترس توی چشمای پسرک کاملا معلوم بود
لوکی که در از دور شاهد همه چیز بود با ترس به اون دوتا پسر روانی نگاه میکرد
......
🔞هشدار این فن فیکشن دارای صحنه های +18 ، شکنجه و حاملگی مردان میباشد