هری...هرررری...خواهش میکنم نجاتم بده...نذار من رو ببرن...هرررری...
قطرات اشک گونه های پسر چشم سبز رو تر میکنن...صدا توی ذهنش تکرار میشه....حتی جرات نکن به التماس هاش گوش بدی استایلز...حتی جرات نکن برگردی سمتش...
صدای فریادهای وحشت زده ی لویی تنش رو میلرزونن...روحش رو از هم میدرن...قلبش رو از کار میندازن اما این اجبار بود.هری این قسم نانوشته رو امضا کرده بود.
صدای لویی پشت سرش خاموش میشه.زمزمه ی خفه ی هری توی باد گم میشه.
هری:متاسفم لویی.متاسفم...
گى بودن گناهه.
تتو كردن گناهه.
سكس داشتن قبل از ازدواج گناهه.
بودن با لويى گناهه، هرى اينو ميدونه.
اون ميدونه بودن با اون مرد مخالف هر چيزيه كه اون باور داره.
اما حتى اگر اون مذهبيه ولی هنوزم كنجكاوه.
***
*this book is translate by page and its not allowed to copy*
زندگی کردن تو دنیا یعنی سختی کشیدن...
یعنی واسه به دست آوردن چیزی که بهش علاقه داری باید تموم تلاشت و بکنی... باید واسش بجنگی؛ چون دنیا بهشت نیست!!
عشق، یعنی علاقه ی شدید! و من برای به دست آوردن کسی که عاشقشم، در برابر دنیا می ایستم...
.
.
.
بالاترین رتبه(فن فیکشن های فارسی) : #1
' همیشه در خاطر تو '
" و همینه ، عشق همینه . در عین پیچیدگی به سادگی گفتن یک جمله ی صادقانست " هر چیزی که مال منه مال توعه تا برای خودت بکنیش "
نویسنده : ____Marry@
- فن فیکشن لری استایلینسون
- کامل شده
آغاز : تابستان ۱۳۹۶
پایان : بهار ۱۳۹۷
-اين پسر دپرسه كيه ؟
-اوه. اون هريه. اون دپرس نيست فقط يكم ساكته .
-خيلى عجيب به نظر مياد ...
همه چيز تغيير كرد وقتى يه روز لويى تصميم گرفت تا از مدرسه اى كه دوست دخترش ، النور، توى اون كار ميكرد ديدن كنه .. به غير از همه ى اون چيزايى كه ميتونست براى لويى جالب باشه ، يه پسر اروم و ساكت نظرش و جلب كرد ... پسرى كه اسمش هرى بود ...لويى ميخواست راز اون پسر عجيب رو بفهمه .. و همينطور با گذشت زمان مشكلات بيشتر شد وقتى كه حس كرد به يكى از دانش آموزاى دوست دخترش علاقه پيدا كرده ...
Larry stylinson
Persian translation
لویی توی یه رستوران کوچیک به اسم جیجی تو دانکستر کار میکنه. هری هم معلم جدید کلاس دومه. ملاقاتشون زندگیه لویی رو زیر و رو میکنه اما اون عاشقه هر قسمت از این تغییره
+هری تاپه اسمات هم زیاد داره و اینکه حاملگی مرد و اینا هم داره اگه بدتون میاد نخونید
[Completed] *Under edit*
هری ب ه خاطر دوست صمیمیش و تصمیمهای غلط اون وارد ماجرایی میشه که باید از تنها دارایی به جا مونده ازش مراقبت کنه. اما ورقها تکتک برمیگردن و میفهمه واقعیت هیچوقت اون چیزی نبود که فکرش رو میکرده.
وقتی تنها چیزی که حس میشه درده، چه میشه که یک نفر مرهم باشه؟
پینوشت: در این کتاب تمرکزی روی تاپ یا باتمی کاراکترها نبوده.
[Larry Stylinson Fanfiction]
Written by: unknown.
Start: 18.sep.2019
The end: 16.may.2021