bulshit00's Reading List
51 kuwento
HeartBeat Hospital | Vkook ni V_kookiFic
V_kookiFic
  • WpView
    Reads 805,423
  • WpVote
    Mga Boto 79,187
  • WpPart
    Mga Parte 48
"Completed" خلاصه: جئون جونگکوک رزیدنت جراح مغز و اعصاب،با وجود شلوغی بخش اورژانس بین اون همه مریض و همراهایی که به هیاهوی سالن دامن میزدن،مجذوب مرد نااشنایی میشه که با سردرگمی به دیوار سرد و بی روح بیمارستان تکیه داده و تو دنیای افکار خودش رها شده... چی میشه اگه جونگکوک با لجبازیاش این مرد رو اعصبانی کنه بدون اینکه بفهمه در آینده قراره دستیارش بشه و زندگیش به همین نگاه سرد گره بخوره ،دستیار جوان ترین جراح مغز اعصاب"کیم تهیونگ" + دکتر کیم،میشه خودت رو به ندونستن بزنی تا من بتونم تورو دوست داشته باشم؟! Heartbeat Hospital Wr: @LiLinuxe Main couple: Vkook Genre: Medical(پزشکی).Smut.Angst.Loving
Baby Boy [Ziam] ni Heyfaezh
Heyfaezh
  • WpView
    Reads 207,367
  • WpVote
    Mga Boto 28,111
  • WpPart
    Mga Parte 54
" تو خیلی زیبایی، بیبی بوی. " | Ziam Mayne Fan-Fiction 2020 | Zayn Top | Completed
ALEKTO [ziam] ni mahi_hs
mahi_hs
  • WpView
    Reads 697,353
  • WpVote
    Mga Boto 88,837
  • WpPart
    Mga Parte 83
❌ Warning For Violence And Sexual Abuse ❌ مُعتــاد بـه بـویِ نِفــرَتـِت نـیـازمَـند بـه آتـشِ چِشـمـات 👁 Addicted To Your Hate In Need For Your Fire 🔥 . . . . . . . . [ Under This Body U Can Wish U Were Dead Instead Of Touching And U Can Wish To Be Alive One More Second To Breath His Hate ❗️]
Stranger Love‌[Ziam Fanfiction] ni Nazanin_0
Nazanin_0
  • WpView
    Reads 123,992
  • WpVote
    Mga Boto 16,256
  • WpPart
    Mga Parte 39
{completed} -من‌ از همه چیز میترسم، از مردم، از رنگ ها، از دردها، حتی از خودم و هرچیزی که توی گذشته لعنتیم بود! اما چرا از تُ نمی‌ترسم؟! از عشق تُ، از رابطه با تُ، من هر ذره از وجود لعنتیو میخوام؛ پس بیا و منو با روحت ارضا کن! Baby, let me love you Goodbye.
Sunrise In Hollywood(Z.M) ni youcancallmemrless
youcancallmemrless
  • WpView
    Reads 127,173
  • WpVote
    Mga Boto 17,743
  • WpPart
    Mga Parte 76
_اسمشو چي ميذاري؟ بدگماني يا واقعيت؟ +من بهش ميگم توطئه
Bosses[Z.S _ Mpreg] ni BarryStylik
BarryStylik
  • WpView
    Reads 77,948
  • WpVote
    Mga Boto 5,906
  • WpPart
    Mga Parte 30
-تو رئیس من نیستی ... +چرا هستم؛ هم تو‌تخت هم تو‌محل کار من رئیستم کیوتی Highest ranking #1 zarry #1 stylik #1 zarrystylik #1 lgbtfiction #1 gayromance #2 romance #16 zaynmalik #4 onedirection
The Bedlamite {Ziam Mayne} ni 1Dlover593
1Dlover593
  • WpView
    Reads 37,207
  • WpVote
    Mga Boto 5,477
  • WpPart
    Mga Parte 26
| completed | در جایی که شب ها به یک هیولا تبدیل می شد... و درحالی که آخرین هدفش، درست کنارش بود و نمی دید... ××××××××××××××××× +15 با اینکه می دونم توجهی نمی کنین(😂): { دارای صحنه های تجاوز، فحش های رکیک، روابط جنسی، فضای دارک...}
You And I ◦ZIAM◦completed ni ziamisamorous
ziamisamorous
  • WpView
    Reads 187,120
  • WpVote
    Mga Boto 15,838
  • WpPart
    Mga Parte 59
|همه احساس من توی تو خلاصه میشه و منم احساسمو زندگی میکنم|
he is my boy ni nafashally
nafashally
  • WpView
    Reads 20,614
  • WpVote
    Mga Boto 2,378
  • WpPart
    Mga Parte 27
🧸(ziam)*(Larry) _فقط چشاش از کل برده هات خوشگل تره هری! منو دست ننداز! زین پسری که از جلوی پرورشگاه دزدیده میشه و از ترس زبونش میگیره. چی میشه اگه لیام بخواد برای اولین بار یک برده داشته باشه؟ _یا لذت رو پیدا کن یا درد بهت میدم! _اون برده یه اربابه! •||لیام تاپ||• •||هری تاپ||• ____________ هشدار⚠️🔞 خشونت فیزیکی و روانی! شاید برای بعضیا مناسب نباشه ولی جوری نیست که حالتون رو بد کنه❌
gangsta || Ziam  ni Medi_Lee
Medi_Lee
  • WpView
    Reads 18,184
  • WpVote
    Mga Boto 1,725
  • WpPart
    Mga Parte 22
ز:من عاشقتم پسرک با گریه گفت و به این توجه نکرد که بارون تمام تنش رو خیس کرده پسر بزرگ تر اونو تو آغوشش گرفت و لباشو روی موهای خیس مشکیش گذاشت ل:ولی من عاشقت نیستم....من فقط عاشق وقتاییم که با اون صدای جادوییت باهام حرفای عاشقانه میزنی وقتی میخوام سخت به فاکت بدم لیام گفت و لباشو رو لبای پسرک گذاشت اون نیازی نداره عاشق باشه.... نیازی نداره عاشق چشمای خمار پسرک شه... اون الانشم توی چشمه عسل اون چشما گیر افتاده و کسی نمیتونه نجاتش بده درست مثل معتادی ک ساعتی بدون‌مواد میمیره ..... ز : فک می کنی بااین کارات چند نفرو میتونی بکشی؟ یه نفر دو نفر؟ همونطورکه اسلحه رو روی سرش گذاشته بود داد زد پسر بزرگتر با عصبانیت از ماشین پیاده شدو اسلحشو از جیبش در اوورد و روی سینش گذاشت ل : تو بکنش سه نفر خودشم مثل پسرک داد میزد حالا حاله ای از ترس توی چشمای پسرک کاملا معلوم بود لوکی که در از دور شاهد همه چیز بود با ترس به اون دوتا پسر روانی نگاه میکرد ...... 🔞هشدار این فن فیکشن دارای صحنه های +18 ، شکنجه و حاملگی مردان میباشد