عشق؛
واژهی مبهمی که با وجود حفرههای توخالیش خیلی ها با سادگی از کنارش رد میشن،
واژهی تلخی که به خاطر مزهی دردآورش خیلی هارو از عرش آسمونها به درههای عمیق پرتاب کرد،
واژهی هزارتویی که در عین سادگیش با پیچیدگیهای پیچ در پیچش خیلی هارو توی خودش غرق کرد،
واژهی شیرینی که با شیرینی بیش از حدش دیوارهای زندگی خیلیها رو رنگی کرد؛اونم با مداد مشکی،
و در عوض واژهی غم انگیزی که با تلخی بیش از حدش دیوار های زندگی خیلیها رو سیاه کرد اونم با مدادهای رنگی...
و اما عشق برای پسر شونزده ساله معنی زیبایی رو میداد، زیبایی ای که با رنگ های سیاه و سفید زندگیش خواسته و ناخواسته رنگ آمیزی میشدن!
گى بودن گناهه.
تتو كردن گناهه.
سكس داشتن قبل از ازدواج گناهه.
بودن با لويى گناهه، هرى اينو ميدونه.
اون ميدونه بودن با اون مرد مخالف هر چيزيه كه اون باور داره.
اما حتى اگر اون مذهبيه ولی هنوزم كنجكاوه.
***
*this book is translate by page and its not allowed to copy*
[COMPLETED]
niazkilam: من لیاقت تورو ندارم
fakeliampayne: تو لیاقت بیشتر از من رو داری
fakeliampayne: تو لیاقت تموم ستارههای آسمون رو داری
Ziam Mayne Fan-Fiction
#1