+تو پرستیدنی هستی
-نیستم...
+چی؟
-فقط زیبایی ها رو میشه پرستید
+پس تو تنها چیزی هستی که من تا ابد خواهم پرستید
-من...زیبا نیستم
+هستی...فقط کافیه یه نگاه به آیینه بندازی و میبینیش!
-من فقط یه متظاهرو میبینم....
" اما من نمیتونم لیام ... من نمیتونم رهات کنم "
" باید رها کنی زینم ... باید رهام کنی "
" ولی من نمیتونم لیام "
دستشو روی سینه پسر گذاشت
" من همیشه باهاتم زین "
قطره اشکی از چشمش جاری شد و اون پسر به عقب هل داد
و زین شاهد سوختن بدن لیامش وسط اتش بود
اتشی که حتی از اتش عشقشون بیشتر زبانه میکشید
و زندگیشو داخل زبانه هاش غرق میکرد
*اون سو ختن تمام وجودشون داخل اتش میدید ولی کاری از دستش بر نمیومد *
زیباترینم، تو برایم سیاه چالهی ناشناخته هستی، خالی اما پر از جاذبه و این برایم تلخ ترین تعریف از شیرین ترین مخلوق خداوند است، زیرا دارمت اما دست نیافتنی تر از هر دست نیافتنی ای هستی و این بود احساساتم در پشت پرده های بی اعتمادی هایم، واقعی تر از هر واقعیتی که بر زندگیمان تابیده شده است.
• زین توی فروشگاه والمارت کار میکنه. اون دوست پسر نداره و خیلی وقته که به یه قرار نرفته. مامانش همیشه دنبال یه پارتنر برای اونه و حالا هم که برادرش میخواد ازدواج کنه، فشار از طرف اون بیشتر شده. زین میخواد که یک نفر رو پیدا کنه، ولی با درنظر گرفتن اتفاقاتی که در گذشته براش افتاده یکم سخته. اون مجبور میشه با کسی که مامانش انتخاب کرده به یه قرار بره. اون شب یه اتفاقی می افته. اتفاقی که باعث میشه لیام پین رو استخدام کنه تا به عنوان قرار در عروسی برادرش حضور داشته باشه. چیزی که در نهایت، تبدیل به بهترین تصمیمی میشه که تا حالا توی عمرش گرفته. •
[ ترجمه فارسی ]
[کمپلتد]