ییبو دستای ژان رو گرفت و ژست رقص رو به خودش گرفت، همونطور که یکی از دستاش رو دور کمر ژان حلقه میکرد، یه دفعه خندید:
"چقدر من نسبت به تو مرد ترم ژانگه..."
ماه آبی
داستان حدود بیست سال بعد از پایان mo dao zu shi شروع میشه
منتها با یه کوچولو تفاوت😉
داستان ام پرگه ... پس اگه نمیپسنید ... لطفا نخونید
امیدوارم خوشتون بیاد
بعد از اینکه خاندان جیانگ به خیانت محکوم و رئیس خاندان و همسرش اعدام شدند...ووشیان ، یانلی و چنگ به عنوان برده ی دولتی شناخته شدند...
اما... سرنوشت اونها قرار است چطور تغییر کند؟
سال ها پیش... سه گونه انسان وجود داشت...
انسان هایی که بال داشتند...
انسان هایی که شاخ داشتند...
انسان هایی که هیچ کدوم رو نداشتند اما قدرت بدنی خوبی داشتند...
دسته سوم... دو دسته دیگه رو از زمین اخراج کردند...
بعد ها... وقتی حضوری ازشون احساس میکردند عنوانی تازه به اونها دادند
فرشته و شیطان...
با گذشت سال ها... همه فراموش کردند زمانی سه دسته انسان بودند و حتی برخی به عبادت دو دسته دیگه پرداختند...
و حالا...