Ahou_1d
- Reads 8,964
- Votes 1,282
- Parts 18
* چشم هاش اقیانوس بود
،عمیق بود، اونقدری که من بتونم غرق بشم. زلال بود مثل شیشه
امواجش هرچقدر هم سهمگین به سنگ های ساحل کوبیده میشد و لی از من محافظت میکرد
... قدم هامو به سمت اقیانوس سوق دادم،شك داشتم؟! شاید
شاید چون میترسیدم
میترسیدم غرق بشم و حتی دیگه خودش هم نتونه منو نجات بده
ولی الان
الان دیگه خیلی دیر شده...