تقدیر بد راهی رو برای اشنایی دو فرد انتخاب کرد
انتقامی سرد . پازلی که یک قطعه ش گم شده
تیر و گوله و خون .
همه ی اینا دلیل نفرت دو شخصیت متضادن
یکی برای زنده موندن دست و پا میزنه
دیگری برای مرگ .
و بین همه ی تضاد ها فقط یه نقطه ی مشترک به چش م می خوره .
[ On Going ]
Highest Ranking #1 in fanfictions #1 in louistop
_دهنتو باز کن هری
لویی این حرفو به پسر ۱۷ ساله ای که تو بغلش دراز کشیده بود گفت ولی هری همچنان با تعجب به لویی و شیشه شیر توی دستش نگاه میکرد
_مگه گشنت نبود ؟نمی خوای شیر بخوری...
_ولی...من....اخه...من با شیشه....
_ساکت شو و.....شیرتو بخور.......
Larry+a little bit of ziam 👬
Strong language ⛔
Drug using🚫
Smut🔞
#1 in, onedirection
لویی از زندگی بیزاره و هری عاشق زندگیه....
یا، داستان نویسنده ای که شیفته یه استریپر میشه
و استریپری که عاشق یه نویسنده میشه.
" خب پس این منشی جدیدمه ؟ " آقای استایلز پرسید و یه ابروشو داد بالا.
"بله " منشی قبلی جواب داد.
آقای استایلز اخم کرد و به لویی یه نگاهی انداخت. " من انتظار ...یکی ... نمیدونم..بهتر داشتم ؟؟"
"ببخشید آقای بی ادب.من کسی ام که از این به بعد قراره برنامه هاتونو مدیریت کنم.پس بهتره مراقب زبونتون باشین"