سکوت...
گاهی سکوت میتونه بلندترین فریاد باشه...
حتی میتونه زیباترین صدایِ غیرِ قابلِ شنیدن باشه...
سکوت کردن های اون شیرین بودن...
بخصوص وقتی تو چشمام زل میزد و زیباترین لبخند دنیارو با لبهاش بهم نشون میداد...
من از توی چشماش حرفاشو میخوندم...
قلب اون صادق بود ، برای همین سکوت میکرد چون میدونست من عشقمون رو تو سکوتش هم میتونستم بشنوم...
ولی...
بعد از اون اتفاق سکوت اون مثل همیشه نبود...
سکوتش شیرین نبود...
سکوتش تلخ بود! و هرچی بیشتر سکوت میکرد زهرِ سکوتش بیشتر توی وجودم فرو میرفت...
اون سکوت کرده بود...
سکوتی که برای من از مرگ هم بدتر بود...
اون سکوت ، با بقیه ی سکوت هاش فرق داشت...
سکوتی که دیگه ، بخاطر پاک بودن قلبش نبود...
سکوتی که دیگه ، بخاطر اشکار بودن احساساتش توی چشماش نبود...
سکوتی که دیگه ، بخاطر نگاه کردن به چشم های من نبود...
اون سکوتِ همیشگیِ لوییِ من نبود...
'سکوتت صدای ترسناکی بود که من تنها فرد محکوم به تحملش بودم'
سکوت اون...
سکوت تو
◖𝒚𝒐𝒖𝒓 𝒔𝒊𝒍𝒆𝒏𝒄𝒆◗
هدف از یه مدرسه ادب و تربیت چه کوفتی میتونه باشه؟! چیزی که من توقع داشتم نبود! اینو باید بگم!
اساساً یه فیک BDSM.
شامل لری/نیام/زیام/زاستین/.
تمامی حقوق متعلق به boybands77@ هستش. این کار با دریافت « اجازه » داره ترجمه میشه!!
all rights reserved to @boybands77
با تمام توانش ميدويد. هواي سرد رو با صدا داخل شش هاش پمپ ميكردو باعث ميشد گلوش به شدت بسوزه. سكوت شب باعث شده بود
صداي جز صداي پاها و نفس هاش نشنوه.
نميدونست چه مدته دويده، پاهاش ديگه جوني نداشت و بدنش در حال پاشيدن بود. صداي قلبش رو تو سرش به وضوح ميشنيد، هر لحظه ممكن بود قلب ترسيدش سينه شو بشكافه و
بيرون بپره.
تو تاريكي پاش به چيزي گير كرد و بدن كوچيكش رو زمين پخش شد. دستش رو زانوي دردناكش گذاشت تاشايد يكم قابل تحمل بشه.
صداي نفسهاش تنهاي صداي پيچيده تو زوزه باد سردي بود كه ميوزيد