یک جایی از زندگی کم آوردم.
بریدم و رفتم تا شاید جایی بتوانم کمبود هایم را جبران کنم.
،دنیایم را با طرح هایم
پارچه ها و نخ و سوزن ها وصله پینه کردم تا آرامش را به خودم بدوزم.
هربار دوختم، به جایی گرفت و نخ کش شد.
ناگهان دستی به سمتم دراز شد.
تمامی وصله پینه ها را از هم جدا کرد.
آرامش را از نو طراحی کرد ،اتو زد،ص اف کرد و دوباره در قسمت مخصوص دقیق و مرتب دوخت.
وجود پر از وصله پینه ام یک دست شد و آرامش از دست رفته ام به وجودم برگشت.
آن دست را محکم گرفتم و به این باور رسیدم که عشق از آرامش زاییده میشود.
غریبهام با هویتی که از آن منه و نیست.
راهی برای نجات پیدا نمیکنم. هیچ چیز رو بخاطر نمیارم.
چیزی برای فکر کردن ندارم.
حتی به یاد نمیارم این درد از کجا نشات میگیره. هیچ چیز رو به یاد نمیارم.
+آقای پین، یا بچهی بوگندوتو از جلوی در خونهی من دور میکنی یا زنگ میزنم پلیس!!
Highest ranks: #1 in fanfiction and #1 in onedirection 💛❤
با احترام به لیام پین و تمام خاطرات قشنگی که بهمون هدیه داد.
{completed}
-من از همه چیز میترسم، از مردم، از رنگ ها، از دردها، حتی از خودم و هرچیزی که توی گذشته لعنتیم بود!
اما چرا از تُ نمیترسم؟!
از عشق تُ، از رابطه با تُ، من هر ذره از وجود لعنتیو میخوام؛
پس بیا و منو با روحت ارضا کن!
Baby, let me love you
Goodbye.
+لی من...من متاسفم
_متاسفی؟؟؟زین تو میفهمی چی داری میگی...تو و اون دوتا دوست گیت زندگی منو نابود کردین...از اینجا گمشو
+باشه قبوله ولی صبر کن فقط یه سوال میپرسم و اگه جوابش منفی باشه واسه همیشه میرم...تو...منو هنوز دوس داری؟؟؟
_نه
+نه؟
_نه
زین سرشو انداخت پایین...
+باشه ولی بدون من تا اخر دنیا دوست دارم