{completed}
-من از همه چیز میترسم، از مردم، از رنگ ها، از دردها، حتی از خودم و هرچیزی که توی گذشته لعنتیم بود!
اما چرا از تُ نمیترسم؟!
از عشق تُ، از رابطه با تُ، من هر ذره از وجود لعنتیو میخوام؛
پس بیا و منو با روحت ارضا کن!
Baby, let me love you
Goodbye.
COMPLETED
Ranking #1 in Fanfiction
-حداقلش من همینی ام که هستم، تو کی هستی پشت نقاب هات ؟!
+من همون لعنتیم که قرار بود عذابت بدم، ولی نمیدونستم با عذاب دادنت خودمم نابود میشم !
بعد از جدا شدن از وان دایرکشن زین همه ی ارتباطشو با گذشتش قطع میکنه. ولی هر کسی بالاخره باید به جایی که بهش تعلق داره برگرده.
برای زین، این اتفاق تو سال 2026 افتاد.
[Highest ranking: #1 - Zaynmalik]
[Completed]
باید میفهمیدم شاعره!
غرق شعر بود،غرق جزئیات!غرق حس عاشقانه
از طرز نگاهش به قهوه ای که به سردی میرفت،از عطر تلخی که شال گردنش به شاهرگم تلقین میکرد!
از نفس های آروم،قدم های مکث دار!
از انتخاب یک کافه تکراری!
از جمله های کوتاه ولی تا عمق وجود؛نامعلوم
باید می فهمیدم؛از طرز نگاهش به نم بارون
خوبی آدمای غریبه اینه که مجبور نیستن بهم دروغ بگن!
کاش همیشه غریبه بمونیم؛غریبه هایی از جنس آشنا...
من مطمئنم چشمات میتونست زندگیمو عوض کنه، منو شیفتهی خودت کنه و کاری کنه جلوت زانو بزنم
اگر فقط میتونستم به چشمات نگاه کنم..
باید به چشمات نگاه میکردم...
جایی که لیام عاشق پسری با موهای صورتی و تاج گل میشه،
همه چیز عالی پیش میره تا اینکه گلها پژمرده میشن،
درست مثل اون پسر.
Highest rank : 2 in short story 🧚🏿♀️
'Persian Translation'
Original story by @ziamstunes