اسم من زین مالیکه... من با پسرم دیون مالیک که چهار سالشه زندگی میکنم
حدود چندماهه که با همسایم لیام پین قرار میذارم
پسرم و لیام رابطه ی خیلی خوبی دارن
اونقدر که گاهی حس میکنم فراموش شدم و اون دوتا بیشتر اوقات با همن...
دیون از رابطه ی من و لیام خبر داره و لیام رو مادر خودش میدونه و لیام اینو خیلی دوست داره
a Ziam Mayne Short story
خل اصه داستان:
داستای توی زمان قدیم اتفاق میفته
زمانی که شاهزاده لویی ازدواج میکنه اما همسرش پاسخگوی نیازهای جنسی اون نیست...پس تصمیم میگیره که نیازهاش رو با برده های جنسی دختر یا پسری که میگیره برطرف کنه و در این بین با پسر چشم سبزی به نام هری آشنا میشه...
[COMPLETED]
[ ابديت يا بى نهايت ... ؟ ] ∞
داستان دو پسر جوان كه رابطه خوبى با هم ندارن اما به كمكـ هم براى نجات مهم ترين آدماى زندگيشون تلاش ميكنن ، و احتمالا اونجاست كه همه چيز عوض ميشه ........
+اسم؟
_زین مالیک
+خانواده؟
_یه بابای اعصاب شخمی و 3 تا خواهر
+مشکل؟
_افسردگی شدید
+خب...همین؟
_اره همین!اون اصلا حرف نمیزنه!
+چرا؟
_من چه گوهی میدونم پسر؟اون فقط خیلی ضعیف و احمقه!
°°°°°°°°°°°°°°°°°
چی میشه اگه زین افسرده و ساکت باشه و به مدرسه ی شبانه روزی ای بره که باعث ایجاد تغییری تو روند فلاکت بار زندگیش بشه؟
خب البته... بدبختی اسم وسط زینه... فک نکنم به این راحتیا ولش کنه...
___________
یه داستان کاملا متفاوت!
#Zouis #Ziam
نوشته شده توسط:
@kay-rh
{• completed •}✔
من بردش بودم
و بازیچه اش
حیوون خونگیش
بیبیش
اسباب بازیش
و همسرش ....
من فک میکنم شما تصور میکنید که من از اول عمرم توی BDSM بودم . و من نبودم . زین ، ارباب من ، و یا ددیم ، یه سادیسمی بود . اون دوست داره به بقیه آسیب برسونه ؛ توی بدترین حالت های جنسی . این چیزی بود که اتفاق می افتاد ؛ اون همیشه بهم صدمه میزد . ولی بعضی اوقات ، من عاشق حسی می شدم که اون بهم میداد ..... :)
Top ranck : #2 in fanfiction
[Persian translation 2017]
⚠ [ Warning ]⚠
۴ تا جوجه دانشجو که تنها دغدغه ی زندگیشون نمره ی دانشگاس و فکر میکنن تمام دنیا دور خودشون میچرخه و تنها چیزی که بهش فک می کنن اینه که کرم بعدیشونو کجا بریزن.
غافل از اینکه یه اتفاق عجیب انتظارشونو میکشه !
یه اتفاق عجیب؟
شایدم یه موجود عجیب!
موجودی که اجازه ورود به این دنیا رو نداره....
کاری که انجام دادن واقعا ارزششو داشت ؟؟
........
نگاهمو به چشمای یخیش دوختم. تیله های بی روح آبیش نه تنها کمکی به کمتر شدن لرز بدنم نمیکرد بلکه حس میکردم مثل سیاه چاله روحمو سمت خودش میکشید.
دستشو اروم بالا اورد و روی فکم گذاشت و از سرمای غیر عادی دستش صورتم مور مور شد. آروم سرمو سمت راست برگردوند.
با دیدن بازتاب خودم توی آینه نفسم برید
آخه...
فقط....
من.....
توی آینه معلوم بودم.
⚠️هنگام خوندن فف نخ و سوزن همرایتان باشد.....خطر پاره شدن(از خنده)
پارت های اولیه در دست تعمیر میباشد🛂