من از آينده خبر دارم
تو هيچگاه سهمِ من نخواهي شد...
وقتی که با واقعیت اینکه تو جودِ خارجی نداری ...
تمام خاطراتم باتو فقط یک توهم پوچ نبود ...
شروع کردم به پیدا کردنت توی واقعیت...
و هروز به این نتیجه رسیدم تو مبهم هس تی برای من ....
کسی که چیزی جز مبهم نبود...
*برای تمامی افرادی که تنها هستن و احساس بدی دارن:)*
سلام، این لمونِ که داره تایپ میکنه.
هدف خاصي از ترجمه این کتاب خیلي قشنگ ندارم.
این یکي دیگه از کتاباي نویسنده ي شیر و عسل، یعني rupi kaur هست.
فقط میخوام لذت ببري.
عین شکلات داغِ تو زمستون.
عین بستني یخي تو تابستون.
خورشید و گ ل هایش مثل یه سفر میمونه، سفري پر از پژمرده شدن، سقوط، پیشرفت، شکفتن.
[مادرم وقتی مني را که به یاد گل هایي که هر سال در باغچه مي کاشتي گریان بودم به آغوش گرفته بود گفت، اونها به تو یاد میدن که مردم باید برای شکفتن اول سقوط کنن.]
این کتاب برنده بهترین کتاب شعر گودریدز در سال ۲۰۱۷ شد.
"خشکشویی کوییک کلین! وقتی چیزی کثیف باشه ما تمیزش میکنیم، ملیسا صحبت میکنه."
"اه..."
"سلام؟.."
"من از یه دختر کیوت شماره تلفنش رو خواستم و این چیزیه که اون به من داده."
#1 in short story
Book 1 From Texts And Calls Series
Original Story By: @taledust
خندید.
به ریش زندگی. به ریش همه. خندید.
گور بابای زندگی! روی این زمین، مرگ حاکم اصلیست!
حالا بگو ببینم، بازم ولادت برات با ارزش هست!؟ هه!
عزیزم قبرستان مقدسه!
باور نمیکنی!؟ مگر صدای خنده را نشنیدی!؟