...اون بی خبر از هرچیزی شروع کرده بود به بازی کردن با دل من و من هیچکاری نمیتونستم انجام بدم!!!
مثل کسی که سرطان داشته باشه و با هرنفسش بیشتر بمیره؛
یا یه کسی که محکوم به طناب دار باشه درست قبل روزی که میخواد آزاد بشه!!
اهل فلسفه بافتن نیستن من تو باتلاقی که خودم ساخته بودم گیر کرده بودم و با هر حرکتم بیشتر سر میخوردم و پایین میرفتم...
یه روزی یکی بهم گفت ، عمری که با مرگ تموم بشه ارزش جنگیدن نداره . اما ایا واقعا با مرگ تموم میشه ؟
الا ، دختری که مجبور میشه که انتخاب کنه
، برای نجات زندگی خودش و اطرافیانش بجنگه....و توی این راه چیز های مهمی رو قربانی کنه .
یا اینکه یه گوشه قایم بشه و منتظر مرگش بمونه ! مرگی که چندان هم پایان کار نیست ...
زندگی همیشه اونطوری که انتظارشو داریم پیش نمیره....
آدما وارد زندگیمون میشن و بعد رفتنشون یا تجربه ای برامون میمونه یا عبرتی از تموم اشتباه هایی که انجام دادیم وقراره دیگه هرگز تکرارشون نکنیم :)
(یه داستان کوتاه پر از زندگی )