نه خواب است و نه مرگ است؛
او که انگار مرده ی زنده است
خانه ای که در آن زاده شدی،
دوستان عهد شبابت،
پیرمرد و خدمتکار خانه،
مشقات روز و پاداش آن،
همه و همه ناپدید میگردند و
افسانه میشود و
دیگر در مهارت نمیآید.
_رالف والدو اِمِرسون
با تمام توانش ميدويد. هواي سرد رو با صدا داخل شش هاش پمپ ميكردو باعث ميشد گلوش به شدت بسوزه. سكوت شب باعث شده بود
صداي جز صداي پاها و نفس هاش نشنوه.
نميدونست چه مدته دويده، پاهاش ديگه جوني نداشت و بدنش در حال پاشيدن بود. صداي قلبش رو تو سرش به وضوح ميشنيد، هر لحظه ممكن بود قلب ترسيدش سينه شو بشكافه و
بيرون بپره.
تو تاريكي پاش به چيز ي گير كرد و بدن كوچيكش رو زمين پخش شد. دستش رو زانوي دردناكش گذاشت تاشايد يكم قابل تحمل بشه.
صداي نفسهاش تنهاي صداي پيچيده تو زوزه باد سردي بود كه ميوزيد
همه چيز از يه تصادف شروع شد !
هري پسريه ك توي منجلاب بدبختي دست و پا ميزنه ك روزي از روز ها شانس در خونشو به صدا در مياره...!
اصلا شانس چيه؟
يه جفت چشم ابي؟
هشدار:
بي دي اس ام
زيام / لي تاپ( دام)
لو تاپ( دام)