[COMPLETED]
این فقط یکی از همون چیزاس
(فن فیک های ناتوانی ؛ جلد چهارم)
[Persian Translation]
(Louis Tomlinson AU)
Translated By : @Weird_lili & @BluestKitten
+آقای پین، یا بچهی بوگندوتو از جلوی در خونهی من دور میکنی یا زنگ میزنم پلیس!!
Highest ranks: #1 in fanfiction and #1 in onedirection 💛❤
با احترام به لیام پین و تمام خاطرات قشنگی که بهمون هدیه داد.
[Completed] *Under edit*
هری به خاطر دوست صمیمیش و تصمیمهای غلط اون وارد ماجرایی میشه که باید از تنها دارایی به جا مونده ازش مراقبت کنه. اما ورقها تکتک برمیگردن و میفهمه واقعیت هیچوقت اون چیزی نبود که فکرش رو میکرده.
وقتی تنها چیزی که حس میشه درده، چه میشه که یک نفر مرهم باشه؟
پینوشت: در این کتاب تمرکزی روی تاپ یا باتمی کاراکترها نبوده.
[Larry Stylinson Fanfiction]
Written by: unknown.
Start: 18.sep.2019
The end: 16.may.2021
[ عمارت مالیک ]
- همینطور که حتما متوجه شدی من تو رو خریدم پس تو از الان متعلق به منی ، روشنه ؟
قبل از اینکه سرم رو تکون بدم هشدار داد
- تو باید کاملا در برابر من مطیع و مودب باشی اما سر تکون دادن اصلا مودبانه نیست
- بله
- بذار کمکت کنم ، تو باید همیشه از کلمه آقا یا رئیس استفاده کنی !
- بله آقا ...
* همه فکر میکردند ما پشت سر گذاشتیمش ، همه ازش به عنوان یه اشتباه در گذشته یاد میکردند و هر سال از بین رفتنش رو جشن میگرفتن ، هیچ کس فکر نمیکرد بار دیگه اتفاق بیافتد ولی افتاد ؛ و این کلمه دوباره کابوس اکثر انسان ها شد " برده داری "
شوم ترين غروب آفتاب....
بهترين و بد ترين تداخلِ جنگل و دريا
التيام بخشِ زخمهاي عميق شده
يك عشق...يك درد دوباره...
-من فقط زندگيتو نابود كردم
+ميشه توي زندگي همه يه نفر مثل تو باشه كه زندگي هاشونو نابود كنه؟اونوقته كه نيازي نيست براي رفتن به بهشت تلاش كنن!
اشتباهات ما،مثل زمين خوردن مي مونن،گاهي ما خودمون زمين ميخوريم و گاهي ديگران ما رو با اشتباهاتشون زمين مي زنن؛اما حالت سومي هم وجود داره،حالتي كه ما خودمون اشتباه مي كنيم تا زمين بخوريم!
لويي دوبار توي زندگيش اشتباه كرد؛اولين بار يكي ديگه رو زمين زد،اولين اشتباهش نابودش كرد ولي دومين اشتباهش اونو از نو ساخت،با اين تفاوت كه اون حالت چهارمي رو به وجود آورد: زمين خوردن بدون دونستن!
تو کشتیش..
تو باعث مرگش شدی ..
تو باعث شدی بمیره..
کلمات ، جملات آزار دهنده بود
سرش را گرفت و نشست بر روی زمین
داد زد!!
تفنگ را بر روی شقیقه اش گذاشت..
دستانش میلرزید ،
که با صدای بلندی،خون زمین را پوشاند ..
او دیگر دستانش نمیلرزید!!
~~
••
-بخشی از داستان