" انت قلت انك لا تريدني وانك سئمت مني "
" انا لم أقل هذا بل انت قلت ذالك "
" جيمين هذا طفلي اوانا والدة أريدة ان يعيش معي "
" يا ان تأتي وتعيش معي انا وانت وطفلنا يا ان تذهب الى الجحيم "
❤︎❤︎❤︎❤︎❤︎❤︎❤︎❤︎❤︎❤︎❤︎❤︎❤︎❤︎❤︎❤︎❤︎❤︎❤︎❤︎
تنوية 📍
القصة خيالية ولا تمد بالواقع ابدًا انا لست كاتبة محترفة هذة اول رواية لي اتمنى ان أتلقى الدعم
ومرة اخرى الاحداث التي في الرواية لا وجود لها بالواقع صلة .
برگشت و با دیدن آدمی که تو تاریکی بهش زل زده بود داد آرومی زد :وای هوپی تویی ؟دیوونه ترسیدم ...
چشماش رو بست و نفس عمیق کشید که با
شنیدن صدای خنده ناآشنایی شوکه چشماش رو باز کرد سریع برق رو روشن کرد تا چهرش رو ببینه که به جای جیهوپ با کوکی مواجه شد به میز آشپزخونه تکیه داده بود پیرهن مردونه ی گشادی تنش بود که چندتا دگمش رو بیشتر نبسته بود با تمسخر بهش خیره شده بود و می خندید
دلش ریخت اونجا بودنش این وقت شب ترسناک بود آب دهنش رو قورت داد تو این پنج سال تو خواب کم رویای بودن با جونگ کوک رو ندیده بود ولی حالا تو واقعیت براش داشت مثل یک کابوس اتفاق می افتاد...
👈فن فیک کوتاه کامل شده
👈کاپلی
👈جیکوک
حينما سقط الحزن على ذاك شاب تجول لاحد الأزقه
يسقط من تلك الآلاء حزينًا عنا فقد وما ان توقف على لحن أنغام ذاك الملاك اللطيف الذي ابى رويته الحزن بعينا الشاب وإبداء قصتنا بلقاء ذاك الشابان بين الحواجز ابيا معرفه بعضهما ..
لنبدأ ..
القصه عن شابان اي انها مثليه فمن لم يعجبه المحتوى فليخرج بهدوء ..