The books I read
Истории 11
Me,You,Him! (Ziam) на p_k_z_m38
p_k_z_m38
  • WpView
    Прочтений 336,307
  • WpVote
    Голосов 42,093
  • WpPart
    Частей 41
[COMPLETED] *لیام من میترسم... تو عاشق کدومشونی؟ اون پسر پانک عوضی ای که روزا زندگیتو جهنم میکنه؟ یا... اون پسر بچه افسرده ای که شبا به بغلت پناه میاره؟ +اگه بگم جفتشون,فکر میکنی دیوونم...نه؟
DUSK TILL DAWN  на blackbluemind
blackbluemind
  • WpView
    Прочтений 50,068
  • WpVote
    Голосов 8,710
  • WpPart
    Частей 35
تو به من محکومی زین مالیک.. محکوم به اینکه از طلوع تا غروب کنارم باشی... . . . . . . این اولین فف منه امیدوارم دوستش داشته باشید :) خودم که کلا خنثی نسبت بهش. اگه نظری راجب روند داستان بود حتما کامنت بزارید عشقتون کشید vote بدید نخواستیدم عیب نداره🤷🏻‍♀️.. در هر صورت که اینجایید تا لذت ببرید ....
12 (l.s)(z.m) -Complete- на toovic
toovic
  • WpView
    Прочтений 249,821
  • WpVote
    Голосов 44,179
  • WpPart
    Частей 58
۴ تا جوجه دانشجو که تنها دغدغه ی زندگیشون نمره ی دانشگاس و فکر میکنن تمام دنیا دور خودشون میچرخه و تنها چیزی که بهش فک می کنن اینه که کرم بعدیشونو کجا بریزن. غافل از اینکه یه اتفاق عجیب انتظارشونو میکشه ! یه اتفاق عجیب؟ شایدم یه موجود عجیب! موجودی که اجازه ورود به این دنیا رو نداره.... کاری که انجام دادن واقعا ارزششو داشت ؟؟ ........ نگاهمو به چشمای یخیش دوختم. تیله های بی روح آبیش نه تنها کمکی به کمتر شدن لرز بدنم نمیکرد بلکه حس میکردم مثل سیاه چاله روحمو سمت خودش میکشید. دستشو اروم بالا اورد و روی فکم گذاشت و از سرمای غیر عادی دستش صورتم مور مور شد. آروم سرمو سمت راست برگردوند. با دیدن بازتاب خودم توی آینه نفسم برید آخه...‌ فقط.... من..... توی آینه معلوم بودم. ⚠️هنگام خوندن فف نخ و سوزن همرایتان باشد.....خطر پاره شدن(از خنده) پارت های اولیه در دست تعمیر میباشد🛂
+ еще 11
Hey Hey Daddy😻(ziam) на -sara-sh-
-sara-sh-
  • WpView
    Прочтений 24,732
  • WpVote
    Голосов 3,629
  • WpPart
    Частей 47
Be my daddy and I will be your baby 4ever:)
NO LIMIT •|ziam|• COMPLETED на mayda_fanfic
mayda_fanfic
  • WpView
    Прочтений 704,587
  • WpVote
    Голосов 94,520
  • WpPart
    Частей 122
Highest ranking : #1 in fanfiction For more than four continuous months -داری محدودم میکنی! +نه... فقط دارم عاشقت میکنم. -نمیخوامش! +دست تو نیست... دست هیچکس نیست.
SYNDROME [ZiamFanfiction] на Nazanin_0
Nazanin_0
  • WpView
    Прочтений 116,603
  • WpVote
    Голосов 19,344
  • WpPart
    Частей 52
COMPLETED Ranking #1 in Fanfiction -حداقلش من همینی ام که هستم، تو کی هستی پشت نقاب هات ؟! +من همون لعنتیم که قرار بود عذابت بدم، ولی نمیدونستم با عذاب دادنت خودمم نابود میشم !
Look Me In The Eyes(ziam AU) на setidarcy
setidarcy
  • WpView
    Прочтений 12,557
  • WpVote
    Голосов 2,570
  • WpPart
    Частей 28
من مطمئنم چشمات میتونست زندگیمو عوض کنه، منو شیفته‌ی خودت کنه و کاری کنه جلوت زانو بزنم اگر فقط میتونستم به چشمات نگاه کنم.. باید به چشمات نگاه میکردم...
+ еще 11
all the things I've never said(book2eyes)  на setidarcy
setidarcy
  • WpView
    Прочтений 10,653
  • WpVote
    Голосов 2,165
  • WpPart
    Частей 25
یه جا خونده بودم، ما عشقی رو دریافت می‌کنیم که فکر میکنیم لایقشیم اما من لیاقت داشتنت رو نداشتم
+ еще 12
Benefit (Ziam)  на setidarcy
setidarcy
  • WpView
    Прочтений 66,860
  • WpVote
    Голосов 10,522
  • WpPart
    Частей 43
_عاشقم نشو _اگه شدم _نباید بشی _اگه شدم _فراموشم کن _اگه نتونستم _باید بتونی _اگه نتونستم! _باید باهاش زندگی‌کنی _اگه نتونستم _میتونی _وقتی بهت نگاه میکنم توی چشمای قهوه‌ایت یه دنیای دیگه وجود داره که من دارم توش زندگی میکنم‌. پس ازم نخواه که عاشقت نشم. چون من تو چشمای تو دارم زندگی میکنم ... **** سال ۴۰۰۰ میلادی شاید فکر کنید علم پیشرفت کرده شاید فک کنید همه دیگه دارن تو‌ماه زندگی میکنن شاید فکر کنین انسان ها از بین رفتن یا شاید حتی دایناسورها برگشتن اگه بخوام سال ۴۰۰۰ رو تعریف کنم بهترین تعریف براش اینه قرنتینه
Gamble {Z.M}.{L.S} на Pardisw_1D
Pardisw_1D
  • WpView
    Прочтений 18,299
  • WpVote
    Голосов 2,450
  • WpPart
    Частей 18
زین کُلت مشکی رنگ رو روی شقیقه ی لیام گذاشت.بغض و گریه امونش رو بریده بود. لیام هم متقابلاً با دستای لرزون سر کلت رو روی قلب زین نگه داشت و با چشای اشکی گفت لیام_بیبی من نمیتونم اینکارو بکنم...چطور میتونم...نفسم رو...بکشم آخر جملشو نالید اما زین لبخند مهربونی بهش زد و گفت زین_تو باید اینکارو بکنی...من میخوام...حتی تا جهنم هم با تو باشم لیام خودشو جلو کشید و لب های نمکی زین که به خاطر اشک هاش طعم شوری گرفته بود،رو بین لب های خشک خودش اسیر کرد.بوسه ی نرمشون،کم کم خشن و پر از حس نیاز شد،حس دلتنگی تو وجود جفتشون موج می زد. زین آروم از لیام جدا شد و چشمای تب دار و خمارش رو به آرومی باز کرد،لیام کمی جلو خم شد و صورت خیس زین رو غرق بوسه کرد زین_یک... لیام_بیا بیخیال شیم عشق زین_دو... لیام_من نمیتونم زین زین_خداحافظ عشق من...مرد دست نیافتنی من...ماشه رو با شماره سه فشار بده زین با چشمای بسته سه رو گفت و ماشه رو کشید...اما لیام دقیقه آخر کُلت و به یه سمت دیگه پرتاب کرد گفته بود توانشو نداره،اما زین گوش نمیکرد زین_نــــــــــــــــــــــــــه