reading list
24 stories
The Dark Side Of Paris |Zarry| by callmebiscuit
callmebiscuit
  • WpView
    Reads 1,605
  • WpVote
    Votes 266
  • WpPart
    Parts 6
هر شهر صدایی برای خودش داره؛ صدای فلورانس از بین قطرات آب سرازیر از فواره‌هاش و صدای مادرید از لا‌به‌لای پایکوبی‌های مردمش به گوش میرسه. آوای نارا درست مثل گلبرگ‌های شکوفه‌های صورتی رنگش زمزمه مانند و آرومه و نجوای قاهره از راهروهای داخل اهرامش شنیده میشه. صدای پاریس چطوریه؟ با دقت گوش کنید، اگر نشنیدید بیشتر دقت کنید. وسط پیاده‌روی سنگ‌فرش شدش بأستید و چشماتونو ببندید. صدای کودکی که برای بادکنک از دست رفتش گریه میکنه، مردی که تند تند و بریده بریده با تلفن صحبت میکنه و زنگ دوچرخه‌ای که از بین کوچه‌ها میگذررو نادیده بگیرید. شنیدید؟ آره خودشه. صدای آرشه‌ی ویولنی که توی سالن مترو آهنگ stairway to heaven رو مینوازه. صدای پاریس، نوتای برخاسته از ویولن فرسوده‌ی پسری با چشم‌های سبزه.
Two Can Keep A Secret |Zarry| by callmebiscuit
callmebiscuit
  • WpView
    Reads 1,794
  • WpVote
    Votes 285
  • WpPart
    Parts 8
یه راز اینجا هست، رازی که باید قول بدی پیش خودت نگهش داری. تو ذهنت پنهانش کنی و با خودت به قبر ببریش. چون میدونی که... فقط دو نفر میتونن یک رازو پنهان کنن اگر یکی از اونا مرده باشه!
سومین نفر(زری استایلیک) by shaulana
shaulana
  • WpView
    Reads 10,225
  • WpVote
    Votes 2,161
  • WpPart
    Parts 37
"فکر میکردم راه فراری پیدا کردم، فکر میکردم خونه‌م رو پیدا کردم، اما تو هیچوقت دست از سرم برنمیداری، نه؟"
The hit and run>>Zarry(Persian translation )  by susugn
susugn
  • WpView
    Reads 8,572
  • WpVote
    Votes 1,353
  • WpPart
    Parts 14
وقتي كاراگاه سابق زين ماليك و هري استايلز بايد باهم واسه حل كردن پرونده ي قاتل سريالي همكاري كنن چي ميشه؟ --------------- داستان كوتاهه. [completed]
Passing Of Time [Z.S] by BarryStylik
BarryStylik
  • WpView
    Reads 2,857
  • WpVote
    Votes 427
  • WpPart
    Parts 9
-اسمت رو‌ نگفتی +فرشته‌ی نجاتت؟ تک خنده‌ای کرد و مرد هم لبخند زد حس شوخ طبعی عجیبی داشت مرد روبه‌روش -به هرحال از کمکت ممنونم ...فرشته‌ی نجاتم به مرد چشمک زد و با عجله از پله ها پایین رفت...
𝐓𝐡𝐞 𝐁𝐥𝐮𝐞 𝐋𝐚𝐯𝐞𝐧𝐝𝐞𝐫 |𝐙𝐚𝐫𝐫𝐲| by callusbisbarry
callusbisbarry
  • WpView
    Reads 1,067
  • WpVote
    Votes 144
  • WpPart
    Parts 4
‎حالا یه سال گذشته ‎فکر کنم فهمیدم چطوری ‎چطوری ولت کنم بری و اجازه بدم این صحبت تموم شه ‎من میدونم، تو میدونی، ما میدونیم ‎تو برای همیشه نمیمونی و این اشکالی نداره ‎من میدونم، تو میدونی، ما میدونیم ‎ما برای هم ساخته نشده‌بودیم و این اشکالی نداره ‎ولی اگه دنیا داشت به پایان می رسید ‎تو میومدی پیشم، درسته؟ ‎میومدی پیشم و شب رو میموندی ‎بدون اهمیت به چیزی بهم عشق میورزیدی؟ ‎تمام ترس‌هامون بی‌ربط میشدن ‎اگه دنیا داشت به پایان میرسید ‎تو میومدی پیشم، درسته؟ ‎آسمان سقوط میکرد درحالی که محکم در آغوشت میگرفتم ‎و هیچ دلیلی وجود نمیداشت ‎ما حتی مجبور بودیم خداحافظی کنیم ‎اگه دنیا داشت به پایان میرسید ‎تو میومدی پیشم، درسته؟ ‎درسته؟ ‎اگه دنیا داشت به پایان می رسید... If the world was ending :)
❤︎𝑭𝒍𝒚 𝒎𝒆 𝒕𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒐𝒐𝒏 ❤︎ by callmezhm
callmezhm
  • WpView
    Reads 694
  • WpVote
    Votes 140
  • WpPart
    Parts 6
"که لا به لای نوازش سیاهی های شب موهات ؛ طلوع خورشید عشق رو کشف کردم ..."❦︎☀︎︎
when our eyes met[Zarry] by LiaStyles6
LiaStyles6
  • WpView
    Reads 22,304
  • WpVote
    Votes 170
  • WpPart
    Parts 1
نور من اولین باری که گرمای خورشید چشمات قلبمو گرم کرد رو هرگز فراموش نمی‌کنم... تمام اون لحظه رو با جزئیات به خاطر دارم.. تنها لحظه‌ی عمرم که میخواستم تا ابدیت طول بکشه کلی راز توی چشمات هست مثل یک کتاب مرموز که دوست دارم با صدای تو برام خونده بشه کتاب مورد علاقه‌ام... تو شدی بزرگترین شهامت زندگی من. عشق ساده‌ای که قلبم به تو داشت، پیچیده ترین اتفاقی بود که مغزم باهاش رو به رو شده بود. چه پارادوکس بی‌رحمی... پستی بلندی؟ داستان‌ عشق‌های بی‌نظیری که تا الان نوشته شده همه تصدیق میکنن که عشق سخت و پر دردسر... ولی سختی کشیدن برای تو می‌ارزید. اینطور نیست؟! زمان ثابت می‌کنه همه چیز رو. گذشته، عشق مارو پیچیده تر کرد. گذشته‌ای که طناب شده بود دور گردنت. رها شدنت ازش راحت تر می‌شد اگه آخرین راه، اولین راهی نبود که انتخاب کرده بودی... انتقام.. کهربای چشمات به قرمزی می‌زد وقتی بهش فکر می‌کردی... ژانر:عاشقانه،طنز
Big Brown Eyes(ترجمه) by zarry_Lilo
zarry_Lilo
  • WpView
    Reads 23,704
  • WpVote
    Votes 3,299
  • WpPart
    Parts 40
زین مالیک همیشه متفاوت بوده.از بچگی تا الان که هفده ساله شده.مردم هیچ وقت اون رو نفهمیدن و در مقابل هم اون هیچ وقت مردم رو نمیفهمیده.پس اون توی رویاهاش زندگی میکنه.جایی بین رنگ های قشنگ قشنگ و نقاشی های توی دفترش. اون بالاخره علاقش رو به پسر قد بلند و موفرفری،هری استایلز،نشون میده.اما هری محبوب و معروف چطور به پسر ساکتی که همه فکر میکنن هیچ حرفی نمیزنه واکنش نشون میده؟
F[z.s] by zarry_ffstylik
zarry_ffstylik
  • WpView
    Reads 1,110
  • WpVote
    Votes 118
  • WpPart
    Parts 8