Best books I've ever read on wattpad
11 storie
Hit me harder  di Anselm_Quinn
Anselm_Quinn
  • WpView
    LETTURE 181,285
  • WpVote
    Voti 8,721
  • WpPart
    Parti 56
"اگه برده م بودی بلایی سرت میاوردم که تا چند روز نتونی راه بری!" عشق یا شهوت؟ برای اشلی ، پورن استار بی دی اس ام، شهوت تنها چیزیه که معنی داره. و مارگارت در فرار از رابطه ی قبلیش با اشلی آشنا میشه و هردو تصمیم میگیرن رابطه ای تنها بر پایه ی شهوت رو شروع کنند. آیا مارگارت بعد از زخم بزرگش از عشق قبلیش هیچ وقت میتونه دوباره عاشق شه؟ و چرا همه به مارگارت هشدار میدن که اشلی خطرناکه؟ تگ ها: بی دی اس ام، اسمات، لزبین، باتم قدرتمند، رومنس، سکس پارتنر
In Your Eyes di _masiix
_masiix
  • WpView
    LETTURE 174,084
  • WpVote
    Voti 11,471
  • WpPart
    Parti 45
دستای تام نقطه به نقطه بدنمو لمس میکرد، نگاهی به لباسام که پایین تخت افتاده بودن انداختم و چشمام اشکی شدن،دستاشو گرفتم و گفتم: بس کن، من لزبینم!
Falling In Love With Mr.Step-Brother[BoyXBoy] Translation di gayswillwin
gayswillwin
  • WpView
    LETTURE 82,812
  • WpVote
    Voti 9,961
  • WpPart
    Parti 38
خدای زیبایی . این اسمیه که دوستای نُوا و بقیه ی رفقاش تو مدرسه صداش میزنن . اون پولدار و عالیه . و این اولین چیزیه که مردم ازش میدونن . فقط ۱۸ سالشه و دانشجوی ارشده . وقتی مادرش ترکش کرد و پدرش به کلی تغییر کرد ، رفتاراش سرد و بی احساس شد . عصبی و خشن بود. وقتی پدرش عشق جدیدی رو پیدا میکنه ، و تصمیم میگیره اجازه بده زن جدیدش تو خونش با اونا زندگی کنه . چیزی که نُوا فکرشو نمیکرد این بود که اون قرار بود یه برادر داشته باشه . لب درخشان . این چیزی بود که دوستای گلاوس کایسر صداش میزدن . فقط ۱۶ سالشه و دانشجوی سال سومه . و خیلی معروفه . وقتی مادرش تصمیم گرفت با عشق جدیدش ازدواج کنه و باهاشون زندگی کنه ، خشم رو حس میکرد . نمیخواست دوستاشواز دست بده ، مخصوصا شهرتش رو . اما اون عاشق مادرشه پس حاضره هر کاری براش بکنه . زمانی که اون دوتا همو ملاقات میکنن ، همه چیز بهم میریزه . (این داستان توسط Yasi Stylinson ترجمه میشود ..... امیدوارم لذت ببرید) (Completed)
Colors PT II: Black and Blue di warnox
warnox
  • WpView
    LETTURE 14,073
  • WpVote
    Voti 1,607
  • WpPart
    Parti 31
[Completed] 《او یک خاطره‌ی سیاه بود...》 رنگ‌ها قسمت دوم : سیاه و کبود اون پیرهن مشکیش رو برام گذاشت و پیرهن آبیم رو با خودش برد و حالا من موندم و سیاهی‌ها و کبودی‌هام... Thanks for Perfect cover: @IWONTBETHEONE
Colors di warnox
warnox
  • WpView
    LETTURE 32,515
  • WpVote
    Voti 3,704
  • WpPart
    Parti 36
[Completed and Edited] 《او یک تمایز آبی بود...》 اون آبی بود ، من مشکی چه بد که ترکیب این دو رنگ چیز جدیدی خلق نمیکنه! Highest Rank #1 سومین نوشته Thanks for Perfect cover : @IWONTBETHEONE
واتجیل di warnox
warnox
  • WpView
    LETTURE 37,761
  • WpVote
    Voti 5,956
  • WpPart
    Parti 10
چی میشد اگه واتپد یه انجیل داشت؟ میخوام مقدسات واتپد و حکایاتش رو براتون تعریف کنم
Every Tear Has Its Cause di lilljhx
lilljhx
  • WpView
    LETTURE 30,019
  • WpVote
    Voti 918
  • WpPart
    Parti 17
This is a sequel .... Edward has returned to claim the human. The Cullens and Quilliettes must do all they can to stop the war. And Rosalie makes a choice she could never make alone
Every Rose Has Its Thorns di lilljhx
lilljhx
  • WpView
    LETTURE 309,160
  • WpVote
    Voti 6,222
  • WpPart
    Parti 36
It has been two years since Edward and the Cullens left. He broke my heart more than I thought possible. It wasn't until I started to hang out with Jacob Black did my heart begin to heal. But once we had finished working on the motorbikes, I took a ride. Just before I was thrown off the bike did I see Rosalie. At moments like this I would have seen Edward. But seeing Rosalie helped me to realise who it was that I really missed. It was never Edward. It was always Alice whom I would constantly try to talk to. I missed her because she was my best friend. But Rosalie. I don't know why I missed her, but I did. It pained me to see her again. And that's what lead me to jump off the cliff, in the hopes I would see the beautiful blonde again. DISCLAIMER I DON'T OWN TWILIGHT OR ANY OF THE CHARACTERS THAT BELONG TO STEPHANIE MEYERS
Bubble Wrap  di RainyAnia
RainyAnia
  • WpView
    LETTURE 8,816
  • WpVote
    Voti 1,109
  • WpPart
    Parti 16
•از لحظه رسیدن به دنیای بیرون، برای جونمون جنگیدیم. داریم سعی میکنیم یه چیز واقعی و قابل سکونت از این سرزمین بسازیم. یه خونه. بعد تو، میخوای به خاطر یه دختر مو بلوند، همه چیزو خراب کنی ؟
Hot Chocolate di RainyAnia
RainyAnia
  • WpView
    LETTURE 1,686
  • WpVote
    Voti 173
  • WpPart
    Parti 1
صبح روز بعد, رزی از همیشه خوشحال تر و زیباتر بود. گردنبند طلایی رنگی که آبنبات الماسی کوچیکی پایینش آویزون بود روی گردنش میدرخشید. به همه لبخند میزد. اگر کسی سس شکلات اضافه میخواست براش بیشتر از حد معمول میریخت. به گلهای کنار پنجره آب داد. برای گنجشک های روی درخت کنار کافه, خورده های کیک ریخت و برای بچه هایی که از مدرسه به خونه برمیگشتن بوس فرستاد. ولی لیسا نیومد.