همه
10 cerita
Before Our Spring - [Completed] oleh theteara
theteara
  • WpView
    Membaca 79,790
  • WpVote
    Vote 15,154
  • WpPart
    Bab 48
تهیونگ به جیمین قول می‌ده. شب‌ها می‌گذرن، روز‌ها از راه می‌رسن. باد می‌وزه، قول‌ها شکسته‌ می‌شن و فصل‌ها عوض می‌شن؛ تابستون، پاییز، زمستون، زمستون، زمستون. و برف همیشه موندگاره. تهیونگِ من، تو می‌تونی قولی بدی که شکسته نشه، آفتابی که خاموش نشه، شبی که از راه نرسه؟ می‌تونی برف‌ها رو آب کنی؟ می‌تونی بهار رو صدا کنی؟ برای من، برای ما؟ |ویمین - یونمین - یونسئوک| |فلاف - انگست| BTS VMIN FANFICTION copyright © 2019 teara , Yeg 9.12.19 Trigger warning! Major character death.
You too? oleh Biniktaw
Biniktaw
  • WpView
    Membaca 474
  • WpVote
    Vote 98
  • WpPart
    Bab 4
انسانی که لبخندی جوکرانه به دیوار گچی میزند... انسانی که برق چشمانش با دیدن اسکناس دلار منعکس میشود... انسانی که می تواند لباس هایش را در اشکهایش بشوید... انسانی که انقدر مثبت نگر است که تنها نور را میبند و انقدر به آن نگاه میکند تا کور شود... انسانی که تا طحال سر در گوشی فرو میبرد یا انسانی که تا طهال دیگران میرود تا با آنها آشنا شود... همگی دردانه ما هستند. با همکاریه@callmefluctus
honey pie | Taekook  oleh meli19952000
meli19952000
  • WpView
    Membaca 332,888
  • WpVote
    Vote 49,206
  • WpPart
    Bab 31
《completed》 چت های عجیب بین جونگ کوک ۱۸ ساله و معلم خصوصی نقاشیِ ۲۲ سالش تهیونگ Taekook , texting Original story by : @nathyoung Translating by : @meli19952000
City Of Dead [Vkook AU] oleh Vantegod_
Vantegod_
  • WpView
    Membaca 162,983
  • WpVote
    Vote 26,395
  • WpPart
    Bab 13
"اون نيمه تاريكمو ديد و بهم گفت سياه رنگ مورد علاقشه"
𝑰𝒇 𝒀𝒐𝒖 𝑪𝒍𝒐𝒔𝒆 𝑶𝒏𝒆 𝑬𝒚𝒆 | 𝑴𝒊𝒏𝒔𝒖𝒏𝒈 oleh WanderingVincent
WanderingVincent
  • WpView
    Membaca 15,316
  • WpVote
    Vote 2,458
  • WpPart
    Bab 22
"فقط کافیه یکی از چشمات رو ببندی. اون وقت، میتونی چیزی که نیمه گمشده‌ات میبینه رو ببینی." .ೃ࿐𝑃𝑒𝑟 𝑇𝑟𝑎𝑛𝑠𝑙𝑎𝑡𝑒
~i just wanna die~ (Persian Translation)▪(Yoonseok) oleh sainayaoistuff
sainayaoistuff
  • WpView
    Membaca 79,524
  • WpVote
    Vote 16,004
  • WpPart
    Bab 40
هوسوک ساعت ۳صبح یک پیام عجیب از یک ناشناس که میگه میخواد خودشو بکشه دریافت میکنه و سعی میکنه جلوشو بگیره...... Written by @arayofsunshine99
lovelorn |L.S| oleh Tarane28
Tarane28
  • WpView
    Membaca 8,770
  • WpVote
    Vote 2,024
  • WpPart
    Bab 16
جایی که لویی یه شاعر شناخته نشده‌ست و هری مجذوب شعر های اون می‌شه. __________ "خیلی دوستت دارم هری. انقدر دوستت دارم که هنوزم فکر می‌کنم انبساط هوا فقط به درد پخش کردن بوی عطرت می‌خوره." 《برشی از متن داستان》 معنیِ اسم: غم‌زده‌ی عشق؛ دل‌خسته‌ی‌ عشق. .Larry Stylinson.
Choose Love ||H.S|| oleh Mahboobeh_H
Mahboobeh_H
  • WpView
    Membaca 102,371
  • WpVote
    Vote 11,381
  • WpPart
    Bab 73
"میدونی حداقل هفتاد هشتاد درصد زیبایی دنیا به خاطر توئه؟" هری خندید و چال های هلالی شکلشو نشون داد. "الان شد صددرصد" "تو دیوونه ای؟" "نه..من فقط عاشقتم" ............. تو این داستان هری دارک نیست، ددی نیست، قاتل نیست، معروف نیست... هری تو این داستان کسی هست که با یه بچه ی هفت ساله هیچ تفاوتی نداره... برعکس هری های دیگه حتی بلد نیست کسی رو ببوسه. با کلمه ی فاک گونه هاش زود سرخ میشه و حتی معنی واقعیشو خوب نمیتونه درک کنه.. تاریکی و ظلمت تمام زندگیشو احاطه کرده.. اما چی میشه اگه اون هم عاشق بشه... عاشق دختری که بچه بودنشو نه تنها مسخره نمیکنه بلکه دیوانه وار می پرسته... دختری به نام الیزا... #14 fanfiction In 2018...