Psycho_sama
- Reads 1,965
- Votes 194
- Parts 10
«زمانه از مدار خود به در گشته و آه، چه رنج و شکنجه ای من برای آن زاده شده ام تا آن را باز برجانهم»🌙🥀
مقدمه:
درحالی که صدای رگبار و اصابت گلوله به درختان سکوت شب میشکست آن دو پشت کلیسا پناه گرفته بودند.
″شاید الان موقعیت مناسبی ن باشه...باید یه چیزی بهت بگم ولی قبلش میخوام بدونی هر اتفاقیم بیوفته کاری میکنم که تو بتونی نقشت رو عملی کنی!″
آلبرت خندید و درحالی که خشاب تفنگش را پر میکرد گفت″کمتر از این هم ازت انتظار نمیره سرهنگ...″
″آل...گوش کن...من...″
-نویسنده: سایکو-
وضعیت: درحال آپدیت