[ C O M P L E T E D ]
"من برای مدتی زیر نظر داشتمت عشقم"
اون بطور تاریکی در گوشم زمزمه کرد
"چرا این کارو با من میکنی؟"
من داد و فریاد کردم.خنده ی کوچیکی از دهنش بیرون اومد
"چون"
اون گفت و دستاش رو از دیوار به سمت سرم و پایین بدنم برد و کمی روی کمرم نگه داشت..
"من میتونم"
#1 in Persian FanFiction
(Harry Styles AU)
[Persian Translation]
Copyright All Rights Reserved @fxckingpayno
❌داستان خصوصيه ، قبل از خوندن پيج رو فالو كنيد❌
Translated By : @Rozhinbh & @_pawn_
زندگی بوسیله تضادهاست که مفهوم پیدا میکند.
تاریکی و روشنی...عشق و نفرت...سیاهی و سفیدي...شب و روز...شیطان وفرشته!!
و چه به آشوب کشیده میشود زمانی که دو جهان با یکدیگر آمیخته شوند وتضادها در مقابل یکدیگر قرار بگیرند.
من فراتر از قوانین قدم گذاشتم و طعم میوه ممنوعه را چشیدم.
و چنان با شراب عشقش مست شدم که از یاد بردم زیر پا گذاشتنممنوعه ها چه عذابی را دامن گیرم خواهد کرد.
زمانیکه خودت را در دستان موجودي ز تاریکی بسپاري مسلما آخر این مسیر هم چیزي جز تاریکی نخواهد بود.
ولی من نترسیدم..حاظرم هر چقدر که به طول می انجامد در سیاهی دست وپا زنم چرا که این قیمت بوسیدن دوباره
لب هاي آتشینشاست.
.