میتونی صدای گریه بهشت رو بشنوی؟
این اشک های یک فرشته است...
.
من سالهاست
که با عشق پنهان تو
در بهشت خداوند
فرمان برده ام...
~ WangXian FanFic🐇
~ MoDaoZushi🍂
Top rankings:
#1 bjyxszd ;)
#2 Mystery
#2 Wangxian
#1 Wangyibo
_BJYX_
" هشدار: این داستان قلب شما را خواهد شکست"
🎴ژانر: یاکوزا/ مافیا/ انگست/ جنایی/ معمایی/ رمنس
🎴کاپل: ییژان، کوانچنگ
🎴فصل اول:
پایان یافته
🎴فصل دوم : در حال آپ
S2 Description:
【شش ماه از مرگ وانگ ییبو، شینیگامی معروف، می گذره. کشور به وضعیت نسبتا با ثباتی برگشته و پلیس چین، دوران طلایی خودش رو سپری می کنه.
اما در این میان، هیچکس از وضعیت مامور شیائو ژان، کسی که افتخار کشتن شینیگامی به نام اون ثبت شده، خبر نداره... 】
S1 Description:
【شیائو ژان، مامور رده SS پلیس چین، کسی که تمام عمرش رو صرف پیدا کردن قاتل معروف، " شینیگامی" و از بین بردن حلقه های مافیایی و یاکوزاها کرده، حالا باید با بزرگترین چالش زندگی خودش رو به رو بشه:
" وانگ ییبو"
یاکوزای سرد و ساکتی که با ورودش به زندگی ژان، اون رو وارد مسیری بدون بازگشت می کنه...】
♨️Writer: KN
♨️Telegram channel: @ukiyostory
اگه یروز عادی که داری از گشنگی تلف میشی به جای غذا جفت مقدر شدتو پیدا کنی چه عکس العملی نشون میدی؟
خوب... منکه نفهمیدم چطور شد اما خیلی اتفاقی فهمیدم همسر یه اژدهای عجیب و خوشگل شدم!
"پایان یافته"
_UNTAMAD_
ماجرا از جایی شروع شد که شیائو ژان، روانشناس مشهور و موفق، قبول کرد تا مسئولیت روان درمانی وانگ ییبو رو به عهده بگیره. پسری که به هیچ چیز جز شب های طولانی و خیس با ژان فکر نمیکرد...
🎴ژانر: انگست/ روانشناسی/ اسمات
♨️ Writer: KN
♨️ Telegram Channel: @ukiyostory
بوم بوم بوم بوم..
صدای ضربان قلبش بود که به گوش می رسید. سریعتر از قبل میزد...
نفساش آرومتر شده بود و بدنش گزگز می کرد. قفسه سینش میسوخت و نمیدونست کجاست و چند وقته تو این حالته. سردی آب و حس می کرد و دستگاهی که روی دهنش بود..
هوای خنکی که وارد ریه هاش میشد و چشم بندی که مانع از باز شدن چشم هاش میشد و در آخر...
◇◇◇
ورودتون و به دنیای امگاورس خوش آمد میگم.. یادتون نره پلک بزنید.. نفس بکشید.. جلوی منجمد شدن خون تو رگاتون و بگیرید و در آخر..
ضربان قلبتون رو کنترل کنید..
بوم.. بوم.. بوم..
#تکرار_ثانیه_ها
کاپل: وانگشیان، برادران نیه
ژانر: ماورایی، اکشن، عاشقانه، امگاورس
نویسنده: 👻Aralia
🦋𝐼 𝓌𝒶𝓈 𝒷𝑜𝓇𝓃 𝒻𝑜𝓇 𝒶 𝓇𝑒𝒶𝓈𝑜𝓃 🦋 [completed]
《وقتی هوانگوانگ جون و ایلینگ لائوزو در روز های اوج شکوهشون به دست تعلیم دیده هایی گمنام کشته میشن، روزگار چه تقدیری رو برای اون ها در نظر میگیره؟
آیا دوباره شانسی وجود خواهد داشت تا اون دو به هم بپیوندن و صلح و آرامش رو برای مردمشون به ارمغان بیارن؟
این رمان داستانی متفاوت از عشق، جدایی، ناامیدی و امیده. داستانی پر فراز و نشیب از سرنوشتی
پیش بینی نشده و پر رمز و راز》
.
☆حتما وت بدید☆
در من گرگی است زخمی
و خسته از نبرد های پی در پی برای زندگی
در گوشه ی غاری نشسته
و زخمهایش را می لیسد!
وای از روز انتقام...
همه را غار نشین خواهم کرد!...
••°میان انگشتهایت°••
اگر وانگجی،با دادن ساز قتل بتونه به گذشته ای که به نابودی رسیده بود برگرده،چه تغییر هایی ایجاد میشه؟
ایا لان ژان دوباره خودش رو تسلیم وقایع میکنه،یا باهاشون میجنگه؟
[بکشید،اون خیانت کار رو بکشید!]
[اون خانواده خودش رو کشته،باید سرش رو بزنید!]
[تو...چرا تو انقدر عوض شدی لان ژان؟]
[برام مهم نیست اگر بمیرم،اطمینان این که تو در امانی،روحم رو زنده نگه میداره]
°"وانگجی،تو خیلی خوبی،من خیلی دوستت دارم"°
°"وی یینگ،هیچ وقت از دستت نمیدم،دیگه تکرارش نمیکنم"°
°"چه اهمیتی داره زنده بمونم؟اینکه هر روز باید ندیدنت رو ببینم،از مرگ بدتره"°
آپلود فعلا متوقف شده، رایتر بلاکم:)
اگر هنوز نخوندیدش، نخونید.
امگایی که باید خوشبختی اش را بخاطر شاهزاده بودنش فدای کشور و خانواده اش کند و تن به ازدواج با آلفایی دهد، که سال ها با کینه ای آزار دهنده از امگاها، زندگی کرده است