ژانر : عاشقانه ، طنز ، هیجانی ، معمایی
"تموم این مدت فکر میکردم این منم که دارم بقیه رو بازی میدم، غافل از اینکه خودم داشتم این وسط بازی داده می شدم!"
" این بازی رو من به خواست خودم شروع نکردم ! ولی مطمئنا به خواست خودم تمومش می کنم ! "
به دنیای اتفاقات غیر قابل پیش بینی خوش اومدید ☘ ︎
"وضعیت : پایان یافته"
چنل تلگرام:
@fiction_Legend
ژانر : وان شات ، عاشقانه ، طنز ، درام، برشی از زندگی ، کمی ورزشی
همه ی ما تنها اون چیزی رو می بینیم که روی صحنه اتفاق میفته.
به ندرت پیش میاد کسی از پشت صحنه خبر داشته باشه.
جئون جونگ کوک برای همه یه افسانه است ، در حالی که برای اون دختر...
"وضعیت : تکمیل شده "
دستم رو به نشونه تهدید جلوش گرفتم : کوکی چیزی نمیگه ولی من میرم به بابام میگم اونوقت میفهمین .
جیمین زد زیر خنده و تهیونگ دوباره از پشت بغلم کرد و خودش رو بهم چسبوند دستشو رو پام کشید:
خوش به حال بابات که تو پرنسسشی کاش من دَدیت بودم
خواستم ازش جدا شم ولی فایده نداشت محکم تر به خودش فشارم داد و بلند داد زد :
میگم راسته که بابات فقط سی و پنج سالشه یعنی هیجده اینا بوده که تو به دنیا اومدی نه؟
سرش رو به گوشم نزدیک کرد اگه مامانتم مثل ما شونزده سالش بوده پس نظرت چیه مامان بابات رو الگو کنیم واسه خودمون؟
کاپلی و دختر پسری