نوشته‌های‌من:
67 stories
ویرانگی...″جلد اول by i_am_SMH
i_am_SMH
  • WpView
    Reads 71
  • WpVote
    Votes 50
  • WpPart
    Parts 18
همیشه می‌گفتند عشق اول، سرانجامی ندارد؛ این‌که در هیاهوی زندگی گم می‌شود و تنها خاطره‌ای تلخ از آن باقی می‌ماند. سامیار هیچ‌وقت این حرف را باور نکرد. چون عشق او، یک احساس زودگذر نبود؛ تمام زندگی‌اش در چشمان مهراد خلاصه می‌شد. مهراد نیز او را با تمام وجود دوست داشت... اما درست زمانی که آینده‌ای روشن در انتظارشان بود، دسیسه‌ای بی‌رحمانه همه‌چیز را در هم شکست. میله‌های سرد زندان میان دو قلبی ایستاد که هیچ فاصله‌ای را باور نداشتند، و مهراد به جرمی محکوم شد که هرگز مرتکب نشده بود. اما این پایان داستان نبود. سامیار تصمیم گرفت در برابر تمام دنیا بایستد؛ برای حقیقت بجنگد، پرده از رازها بردارد و بی‌گناهی کسی را ثابت کند که تمام زندگی‌اش بود. گاهی عشق، فقط دوست داشتن نیست... گاهی عشق یعنی جنگیدن، حتی وقتی تمام دنیا می‌خواهد تو را وادار به تسلیم کند. و این، داستان عشقی است که برای زنده ماندن، باید از دل تاریکی عبور کند. -ویرانـــگی... فصل اول• به قلم مشترک، سمانه و نگار.
میخواهم با تو بمیرم...|I want to die with you... by i_am_SMH
i_am_SMH
  • WpView
    Reads 144
  • WpVote
    Votes 87
  • WpPart
    Parts 52
در دنیایی که آدم‌ها نه با دل، که با نژادشان قضاوت می‌شوند... جایی که «آلفا»، «امگا» و «بتا» فقط برچسب نیستند، حکم سرنوشت‌اند، و در میان همه‌ی این طبقه‌بندی‌های سرد و بی‌رحم، نژادی هست که حتی حقِ بودن هم ندارد... «آلفگا». گروهی کمیاب، خطرناک، و به اندازه‌ی یک افسانه ارزشمند؛ آن‌قدر مهم برای بقا که از همان لحظه‌ی تولد، از آغوش خانواده جدا می‌شوند و به دست مأموران سپرده می‌شوند... بی‌هیچ خداحافظی. اما اگر کسی سال‌ها با دروغ زندگی کرده باشد چه؟! اگر کسی به همه بگوید یک «امگا»ست... در حالی که حقیقتِ وجودش چیزی بسیار خطرناک‌تر و پنهان‌تر است؟! و اگر درست در لحظه‌ای که خیال می‌کنی بالاخره طعم آرامش را فهمیده‌ای، دنیا تمام نقاب‌هایش را بردارد و حقیقت را مثل خنجر وسط قلبت فرو کند... چه می‌شود؟! «میخواهم با تو بمیرم...» روایت فروپاشی همین دنیا است... داستان عشقی که میان شعله‌های آتش، قانون‌ها را می‌سوزاند و از دل ویرانی متولد می‌شود؛ عشق میان سامیار، آلفگایی که سال‌ها با دروغ زندگی کرده، و مهراد، آلفایی که میان قدرت و احساس گیر افتاده... وقتی انفجار یک آزمایشگاه بیولوژیکی، نه فقط یک ساختمان... که تمام جهانشان را به مرز نابودی می‌کشاند، دیگر هیچ چیز مثل قبل نمی‌ماند... نه حقیقت، نه عشق، نه هویت.
A sin called falling in love 🖇️❤️گناهی به نام عاشق شدن by i_am_SMH
i_am_SMH
  • WpView
    Reads 290
  • WpVote
    Votes 110
  • WpPart
    Parts 53
A sin called falling in love گناهی به نام عاشق شدن... ••• «عشق همیشه وجود داشت؛ در نگاه‌های کوتاه، در سکوت‌های طولانی، در دلشوره‌هایی که دلیلشان را نمی‌دانستم. اما من کوچک‌تر از آن بودم که معنایش را بفهمم. فقط روزی فهمیدم چقدر زندگی‌ام به زندگی او گره خورده است که میان من و از دست دادنش، تنها یک قدم فاصله مانده بود؛ یک قدم که می‌توانست تمام دنیایم را برای همیشه ویران کند.» -این داستانِ عشق است؛ عشقی که در کوچه‌پس‌کوچه‌های شاهین‌شهر اصفهان متولد شد. عشقی میان دو پسر که در دنیایی پر از محدودیت، قضاوت و ترس، یاد گرفتند چگونه برای دوست داشتن بجنگند. داستان ما درباره قهرمانان بی‌نقص نیست؛ درباره آدم‌هایی است که اشتباه می‌کنند، می‌شکنند، گریه می‌کنند، از هم دور می‌شوند و دوباره راهشان را به سوی یکدیگر پیدا می‌کنند. این روایت واقعی قلب‌هایی است که سرنوشت، آرام و بی‌صدا، رشته‌های زندگی‌شان را به هم گره زد. من، سمانه، به همراه نگار؛ نیمه‌ی روحم، این داستان را برای شما نوشته‌ایم. داستانی که در هر صفحه‌اش بخشی از احساسات، خاطرات و عشق ما نفس می‌کشد. امیدواریم تا آخرین صفحه همراه ما بمانید و اجازه دهید این عشق، مهمان قلب شما هم بشود. نقش‌ها: سامیار - David Castañeda مهراد - Stephen Amell
شبی که آسمان غرق در خون بود | The night the sky was covered in blood. by i_am_SMH
i_am_SMH
  • WpView
    Reads 391
  • WpVote
    Votes 201
  • WpPart
    Parts 44
شبی که آسمان غرق در خون بود☁️🌙🩸 The night the sky was covered in blood.☁️🌙🩸 ••• چی میشه اگر درست همان لحظه‌ای که خیال می‌کنی دیگر هیچ نشانی از اولین عشق در دلت نمانده... و با تمام آرامشِ ساختگیِ دنیا کنار همسرت قدم می‌زنی... ناگهان، در شبی که آسمان انگار خون گریه می‌کند، او را ببینی؟! همان کسی که فکر می‌کردی به خاطره‌ها سپرده‌ای... همان نگاه... همان سکوت... ایستاده روبه‌رویت، کنار همسرش... و چشم‌هایش، بی‌اجازه، روی تو قفل می‌شود. انگار زمان مکث می‌کند... انگار همه‌چیز فقط برای یک لحظه دوباره زخم می‌شود. این، قصه‌ی عشقی‌ست که قرار نبود زنده بماند... اما هیچ‌وقت هم واقعاً نمی‌میرد. یک عشق ممنوعه، میان خیابان‌ها و نفس‌های سنگینِ ایران... جایی که دل‌ها همیشه ساده انتخاب نمی‌کنند و سرنوشت، همیشه مهربان نیست. این روایت را من، «S.M.H»، در کنار نیمه‌ی روحم «Neg.R» نوشته‌ام؛ دو دلِ گره‌خورده به یک درد مشترک، دو صدای خاموش از یک عشق ناتمام. اگر دلت تابِ داستانی از جنس دلتنگی، وسوسه و زخم را دارد... کنارمان بمان. نقش‌ها: سامیار: David Castañeda مهراد: Stephen Amell
ERROR 404 by i_am_SMH
i_am_SMH
  • WpView
    Reads 269
  • WpVote
    Votes 170
  • WpPart
    Parts 65
در جهانی که همه‌چیز بر اساس قانون، قدرت و سکوت ساخته شده... گاهی یک خطای کوچک کافی‌ست تا تمام معادله فرو بریزد. Error 404 فقط یک پرونده نیست. یک سقوط است... یک اشتباه در سیستمی که سال‌ها بی‌نقص کار کرده بود... و یک قلب که درست در جایی که نباید، شروع به تپیدن می‌کند. مهراد آریایی، آلفایی اصیل و مأمور ویژه‌ی اف‌بی‌آی، مردی است که زندگی‌اش را میان منطق و انضباط ساخته. ازدواجی سرد و بی‌روح با مهتاب، زنی قدرتمند و هم‌سطح او، سال‌هاست تبدیل به قراردادی بی‌احساس شده؛ رابطه‌ای که در ظاهر کامل است اما در عمق، چیزی جز دو غریبه در یک خانه نیست. اما همه‌چیز زمانی تغییر می‌کند... که پرونده‌ای جدید روی میز اف‌بی‌آی باز می‌شود. نام متهم: سامیار اتهام: آدم‌ربایی... قاچاق اعضای بدن... و جرایمی که همه‌ی شواهد، بی‌رحمانه او را به آن‌ها متصل کرده‌اند. اما حقیقت... همیشه آن چیزی نیست که در پرونده‌ها نوشته می‌شود. با ورود سامیار، چیزی در دنیای منظم و کنترل‌شده‌ی مهراد شروع به فرو ریختن می‌کند. چیزی که نه در گزارش‌ها ثبت می‌شود... نه در بازجویی‌ها قابل توضیح است... و نه حتی در منطق یک مأمور حرفه‌ای می‌گنجد. احساسی خاموش... ناشناخته... و خطرناک.
He was an angel |S⁰² 🕯️او‌ یک فرشته بود | فصل دوم by i_am_SMH
i_am_SMH
  • WpView
    Reads 98
  • WpVote
    Votes 10
  • WpPart
    Parts 4
📌وضعیت: متوقف شده.🖤📚 ⏳آغاز: ۲۳ دسامبر ۲۰۲۵ ⌛پایان: --- ⏰بازنویسی: --- 🪷توجه: این یک داستان جداگانه از فصل اول است و می‌توان به صورت جداگانه خوانده شود🪷 وقتی فصل اول پایان یافت، جهان دیگر همان جهان نبود. تاریکی مثل پرده‌ای سنگین، همه‌جا را بلعید. نور خاموش شد... امید خاکستر شد... و دنیا فرا رسیدن پایان را باور کرد. هیچ‌کس فکر نمی‌کرد دوباره صبحی باشد، هیچ‌کس فکر نمی‌کرد دوباره نوری بتابد، هیچ‌کس... جرئت نکرد دوباره منتظر معجزه بماند. اما درست همان لحظه‌ای که همه چیز از دست رفته به‌نظر می‌رسید - روزهای سرد، بی‌صدا، شکسته... اتفاقی افتاد که هیچ‌کس پیش‌بینی‌اش نکرده بود. روزی دوباره... او برگشت. نه با بال‌هایی گسترده، نه با آسمانی روشن... بلکه با همان قلبی که قبلاً دنیا را نجات داده بود. همان نگاهی که از جنس معصومیت و نور بود. همان لبخندی که می‌توانست تاریکی را شکست بدهد. آن فرشته دوباره به دنیا آمد... نه برای خودش، بلکه برای همه‌ی ما. برای اینکه یک‌بار دیگر جهان را از نابودی نجات دهد، برای اینکه ثابت کند نور - حتی اگر خاموش شود - هرگز نمی‌میرد. چرا که... او همیشه یک فرشته بود. #S_M_H -امگاورس
XZDE - Xiao Zhan Doesn't Exist 🪹 شیائوژان وجود ندارد. by i_am_SMH
i_am_SMH
  • WpView
    Reads 248
  • WpVote
    Votes 49
  • WpPart
    Parts 5
📌وضعیت: درحال نوشتن...✒️❤️📚 ⏳آغاز: ۱۷ دسامبر ۲۰۲۵. ⌛پایان: --- ⏰ بازنویسی: --- شیائوژان وجود نداشت. می‌توانستید تک‌تک واحدهای ساختمانی‌ای را که شیائوژان زمانی در آن‌ها زندگی می‌کرد در بزنید؛ از همسایه‌ها درباره‌اش بپرسید، اما هیچ‌کس نمی‌فهمید دقیقاً درباره‌ی چه کسی حرف می‌زنید. نمی‌توانستید با هیچ‌کدام از دوستانش تماس بگیرید؛ چون دوستی نداشت. پیدا کردن خانواده‌اش هم تلاشی بیهوده بود؛ چون خانواده‌ای نداشت. در واقع، تنها کسی که از وجود شیائوژان خبر داشت... خوب- خودِ شیائوژان بود. و اگر راستش را بخواهید، بعضی روزها حتی خودش هم به این موضوع اطمینان نداشت. هیچ‌کس در این سیاره، شیائوژان را نمی‌دید. او نامرئی بود. سایه‌ای خاموش که بی‌صدا میان آدم‌های عادی حرکت می‌کرد- آدم‌هایی که دوست داشتند، عشق را تجربه می‌کردند، خانواده داشتند. فکر نکنید هرگز تلاش نکرده بود با کسی ارتباط برقرار کند. شیائوژان تلاش کرده بود. مشکل این‌جا بود که در این کار... افتضاح بود. تمام تلاش‌هایش به صداها و آواهای ضعیفی ختم می‌شد که تقریباً همیشه در گلویش گیر می‌کردند و هرگز راهی به بیرون پیدا نمی‌کردند. اما حتی اگر می‌توانست حرف بزند- واقعاً قرار بود چه بگوید؟ فن‌فیک: JADE - Jensen Ackles Doesn't Exist کاپل‌داستان‌ا
He was an angel |S⁰¹ 🕯️ او یک فرشته بود | فصل اول by i_am_SMH
i_am_SMH
  • WpView
    Reads 415
  • WpVote
    Votes 63
  • WpPart
    Parts 18
📌وضعیت: پایان یافته.🕯️🖤📚 ⏳آغاز: ۲۶ نوامبر ۲۰۲۵ ⌛پایان: ۲۳ دسامبر ۲۰۲۵. ⚠️ هشدار پیش از شروع این داستان فقط یک قصه نیست؛ یک سفر احساسی‌ست و دو فصل دارد. فصل اول پایان شادی ندارد و آرامتان نمی‌گذارد- قرار است قلب‌تان را بشکند و یادتان بیاورد که گاهی از دست دادن، بخشی از زندگی است. اما اگر تا آخر بمانید... فصل دوم درست وقتی می‌رسد که فکر می‌کنید دیگر توان ادامه ندارید- و پایان خوبش مرهم تمام زخم‌های فصل اول خواهد بود. 🕯️🕯️🕯️ فصل اول: گاهی فرشته‌ها در آسمان نیستند. گاهی میان ما قدم می‌زنند... در ازدحام خیابان‌ها، پشت سکوت شب‌ها، میان آدم‌هایی که دوست‌شان داریم... اما ما نمی‌شناسیم‌شان - چون بال ندارند. نه هاله‌ای دورشان هست، نه نور از چهره‌اشان می‌تابد. با این‌حال... گاهی یک چیز در وجودشان فریاد می‌زند که آن‌ها از جنس این دنیا نیستند: چشم‌هایی که پاکی‌شان را نمی‌شود پنهان کرد، نگاهی که حتی تاریکی را نمی‌ترساند، لبخندی که انگار خودش التیام و آرامش است... همین‌ها کافی‌ست تا بفهمیم... او یک فرشته است. و درست همین‌گونه بود - درست او... یک فرشته بود. شیائوژان، فرشته‌ی این داستان. فرشته‌ای که میان آدم‌ها زندگی می‌کرد... و هیچ‌کس نمی‌دانست قرار است سرنوشت چطور بال‌هایش را بشکند
″سربازی سرنوشت ساز″ by moonriver85
moonriver85
  • WpView
    Reads 99
  • WpVote
    Votes 32
  • WpPart
    Parts 10
برات معجزه میکنہ✨ خدایـے که صبوری‌هاتو دیدھ🥺♥️...!. وقتی که خاطرات زندگی گذشته‌ات، سرنوشتت رو عوض میکنه!. داستان چهار دوست که درست در موقعی که فکر میکنند زندگی براشون تموم شده، خدا راهی پیش پاشون باز میکنه... با قلم مشترک، ایده پردازی و شخصیت سازی: S_M_H #هپی‌اند
ܭߊ‌ܢ̣وܢܚی‌ܢ̣ܣ‌ܝ̇ߺߊ‌ܩ‌ܝ̇‌ܝ̇ߺܥ‌‌ܭَی by moonriver85
moonriver85
  • WpView
    Reads 72
  • WpVote
    Votes 23
  • WpPart
    Parts 7
زندگی.. یه واژه ی ساده اما پر معنا‌.‌. زندگی،برای یکسری میتونه به قشنگی بهشت و به شیرینی عسل باشه.. ولی برای یکسری دیگه می‌تونه به زشتی جهنم و تلخی قهوه باشه! چیزی که دردناکه اینه که اکثرا آدم های ظالم و خطا کار یه زندگی شیرین و زیبا دارند... و این توانایی رو دارند که زندگی دیگران رو زشت و تلخ کنند.. این آدم ها بدترین موجودات روی کره ی زمین هستند و باید تا وقتی که زنده هستند،عذاب بکشند.. دقیقا همونطور که من عذاب کشیدم،حتی بدتر!