دستاش رو جلو آورد و بهم نشون داد .
-«این دست هارو نگاه کن ... بوی خون رو حس میکنی ؟ میدونی خون رو چی پاک میکنه ؟ »
سرمو تکون دادم .
-«فقط خون ، میتونه خون رو پاک کنه ...چرخه انتقام هیچوقت به پایان نمیرسه .
نفرت تکثیر میشه و یه روزی میرسه که از زمین ، چیزی جز یه لکه سرخ که بوی تند اهن میده ، چیزه دیگه ای باقی نمیمونه ...!»
•Completed
انتقام
تنها واژه ای که به آن فکر می کرد.
دنیا با او بد تا کرده بود، آدم ها هم بد تا کرده بودند. پس باید تقاص پس می دادند.
باید ضربه می خوردند. باید ذلت می کشیدند.
زمانی که سوفیای آب سرشت فکر می کند همه چیز به خوبی تمام شده، خود را درست میان بازی ای مرگبار می یابد. خیلی زود می فهمد حیله و خیانت سراسر زند گی او را فرا گرفته و نمی تواند به نزدیک ترین آدم های اطرافش هم اعتماد کند...