Dabinichxo's Reading List
3 stories
A Griefful Speech Of Silence by NTismyreligion
NTismyreligion
  • WpView
    Reads 5,458
  • WpVote
    Votes 1,139
  • WpPart
    Parts 86
تهیونگ جوانی کره‌ای است که پس از مرگ پدرش تصمیم می‌گیرد بیش از سی روز دیگر زندگی نکند. اگر در طول این سی روز نتواند دلیلی برای ماندن در زندگی پیدا کند، قصد دارد به همه‌چیز پایان دهد. او برای نرم‌تر و قابل‌تحمل‌تر کردن روزهای باقی‌ماندهٔ عمرش به ژاپن سفر می‌کند؛ جایی که با پسری ژاپنی با نامی کره‌ای آشنا می‌شود. تاناکا جونگ‌کوک، پسر صاحب مهمان‌خانه، نامی دارد آمیخته به راز، و حضوری که می‌تواند آیندهٔ شکنندهٔ سی روز پایانی زندگی تهیونگ را به تلاطم بیندازد. • Genre: Romance, Tragic, Comedy • Main Couple: Vkook
Drafted  by NTismyreligion
NTismyreligion
  • WpView
    Reads 26,752
  • WpVote
    Votes 4,609
  • WpPart
    Parts 68
• Genre: Social.Drama.Fluff.Romance.Slice of life • Main Couple: Namjin • Summary: هیچ ویژگی به خصوصی در اون شخص نبود که منجر به این احساس منحصر به فرد بشه؛ جز اینکه بعدها این جمله به چشمم خورد: "ما هیچ کس را به طور تصادفی انتخاب نمی‌کنیم، بلکه ما فقط به آن‌هایی نزدیک می‌شویم که از قبل در ناخودآگاهمان حضور داشته‌اند." زیگموند فروید و به یاد آوردم که ما توی ناخودآگاه من، همیشه تنها بودیم... یه پاش رو روی پای دیگه‌اش انداخت و بعد از سکوت کوتاهی گفت «چی اینقدر خیره‌ات کرده؟» به خودم اومدم و متوجه شدم مدتی از حواس پرتیم می‌گذره و دیگه به بخار‌های رقصان در هوا نگاه نمی‌کنم؛ نگاهم قفل تخت سینه‌ی برجسته و دست‌های توی هم گره شده‌ی اون مرد بود «آدما وقتی خیره میشن که مغزشون حرفی برای گفتن داشته باشه.» سر تکون داد «به مغزت بگو ساکت باشه...» «دست من نیست... همونطور که دست تو نیست وقتی موهای بازم به چشمت می‌خوره...» جرعه‌ای از نوشیدنی داغش نوشید و بر خلاف عقیده‌ام قصد نکرد با این جریان فکری مخالفت کنه «تو به چی فکر می‌کنی؟...» سمتم برگشت و با نگاه عجیبی بهم چشم دوخت «وقتی خیره میشی...» به لکنت افتادم «اغلب به اینکه... به اینکه با هم تنهاییم...»
SpellBound by BTSIR7_FF
BTSIR7_FF
  • WpView
    Reads 14,504
  • WpVote
    Votes 2,644
  • WpPart
    Parts 36
• Name: Spellbound ♠️ • Couple: NamJin , VHope • Writer: NT • Summary: The bird fights its way out of the egg. The egg is the world. Who would be born must firs destroy the world. The bird flies to God. That God name is Abraxas. جین برای مدت زیادی به شغل عادی اما دوست‌های عجیبش عادت کرده بود؛ به عنوان یک مسئول کتابخونه درآمد چندانی نداشت تا مثل آدم‌های معمولی زندگی کنه و روی تنها ترین پشت بوم دنیا، داخل یک اتاقک کوچیک زندگی می‌کرد تا اینکه روزی کتابی داخل کوله پشتیش پیدا کرد. روی کتاب یک برچسب زده شده بود: "به مسئول کتابخونه، این کتابو بندازین دور! قبل از اینکه بازش کنی، بندازش دور!!" هیچ فکر نمی‌کرد که با سرپیچی از اون جمله، دریچه‌ای به دنیاهای پایینی باز کنه و وارد بازی "تاریکی" و خدای آبراکسس بشه.