[Complete]
لویی تاملینسون یک مولتی میلیاردرِ،اون فقط 30 سالشه ولی یک بیزینس من پولدار و موفق با گذشته ای تاریکه،که فکر میکنه عشق برای افراد ضعیفه. همچنین لویی یه سادیستِ،اون دوست داره در حین داشتن رابطه درد رو تحمیل کنه و از هیچ کلمه امنی استفاده نمیکنه
هری استایلز یک دانشجو 19 سالست که سخت تلاش میکنه از دانشگاه فارغ التحصیل بشه.اون دوست داره که نویسنده و یک عکاس حرفه ای بشه ،هری پسری شاد و خوش شانسیه که توی گارلند، یکی از گی کلاب های لندن توی منطقه سوهو کار می کنه.
اتفاقا گارلند متعلق به بخشی از ثروت لویی تاملینسونه!
Start: 8June 2020
Author : littlespoonstyles94
لویی سال آخر دبیرستانه. و تمام تمرکزش روی درس و فوتبالشه تا با موفقیت بتونه از دانشگاه فوتبال "منچستر یونایتد" پذیرش بگیره.
با وجود خانواده ای پیچیده ، مشکلاتش و آینده ی نامعلومش، تنها چیزی که فکرشو نمیکرد این بود که بزرگترین دشمنش اینجوری دلش رو بلرزونه!
نه!!!! اینکه هری "دشمنِ بامنفعتش" بشه اصلا توی برنامه هاش نبود!
لویی و هری قطعا از هم متنفرن، و تنها فوتباله که مهمه...
فوتبال همه چیزه....
Not my story...
All the rights goes to : Isthatyoularry on AO3
"امشب میای پارتی؟هممون منتظرتیم"
کدوم پارتی؟ با اخم ویس بعدی رو پلی کردم.
این یکی هم از طرف همون پسر بود.
راستش، همه ی اون صدتا ویس میل از طرف اون بودن.
_____
"تازه اخبارو شنیدم."
"ببخشید، یادم نیست کی اون عکسارو گرفتم..."
"تو باید برگردی،باشه؟"
⸙⸙⸙
#3 shortstory
#20 harry
5th February 2021
"تمام این مدت میخواستم بیام و ببینمت لویی... حتی شده فقط از دور...
فقط ببینمت و بدونم که حالت خوبه یا نه ولی... اونا نذاشتن.
نه گذاشتن خودم بیام و یواشکی بهت سر بزنم نه گذاشتن کسی رو برای اینکار بفرستم...
انگار داشتم لبه ی پرتگاه جنون بندبازی میکردم...
داشتم دیوونه میشدم...
باورم کن لو، تمام این مدتی که پیشم نبودی داشتم دیوونه میشدم...
درست مثل یه ماهی که میدونه باید توی دریا باشه اما فقط نمیتونه دریا رو پیدا کنه.
تو دریای منی لو
لعنت به اونها که منو از دریام دور کردن..."
⚠️⚠️
این داستان شامل صحنه هایی است که ممکن است برای همه مناسب نباشند، مانند تجاوز، تحقیر، کشتار، روابط جنسی و...
⚠️⚠️
بلوز ینی چی؟
بذار نوبت خودت بشه بعد بپرسی
بطری رو چرخوند
خب حالا بگو
بلوز یه موسیقیه که برده های افریقایی وقتی که درد زیادی متحمل میشدن ولی حرفی نمیتونستن بزنن میخوندن که نمایانگر غم درونیه
تو هم غم درونی رو میشه از طرفت احساس کرد توی خنده هات وقتی به دست و پا زدن شکارات میخندی
توی قدم زدنت
توی تکون دادن دستات موقع حرف زدن
توی نفس کشیدنت
توی بند بند وجودت غم رو میشه احساس کرد بلوز
اگه فقط یکم انسانیت توی آدمای اطرافت باقی مونده باشه.
روزی خواهد رسید که برای داشتنم مجبور به اجباری.
روزی خواهد رسید که برای بوسیدنم اشک خواهی ریخت،
اما تا رسیدن به آن روز، خوب نگاهم کن، من تکرار نمیشوم.
هری خیره توی چشمهاش غرید:
- هرگز به من دست نزن. نمیخوام ببینمت!
لویی با صدای خفهای گفت:
- من..من نمیفهمم...
به دیوار تکیه زد تا سقوط نکنه و خودش رو در آغوش گرفت. تنش یخ بسته بود.
- چی رو نمیفهمی؟ نمیخوامت!
.
.
.
*Persian Translation
*Original Story By: @purpledandeli0n
محتواي +١٨ داره و لطفا اگه دوست نداريد نخونيد..
هیچوقت نمیتونست چشماشو، اون لحظه که بهش سرزنش تلخی میزد از یاد ببره.. چشمای افسونگری که تهدید کننده و وعده دهنده اونو به بازی گرفته بود...
دوگوی سبز جذاب و پر حرارتی، که همه هستی لويى رو تا اونجایی که از فکر بشر عاجزه به سمتش میکشید..
لویی داره اخرین سال از کالج رو میگذرونه و قصد داره امسال رو به بهترین شکل ممکن تموم کنه.
ولی اون علاوه بر یه جفت کفش ورزشیش، ذهن پر از تیکه و طعنه ش و دوست صمیمی دلقکش، یه خانواده پیچیده، یه آینده نا معلوم و از همه بدتر یه دشمن فنا ناپذیر داره که زندگیش و جهنم کردن. البته اینکه یه جایی تبدیل به دشمن های 'با منفعت' بشن، توی برنامه ش نبود.
یا
جایی که لویی و هری به هیچ وجه دوست همدیگه نیستن، و فوتبال همه زندگی شونه.
[ this is not my story. all the rights to -isthatyoularry- on ao3 ]
Warnings :
- smut